تبليغاتX
نمک سفره ایجاد

نمک سفره ایجاد

قطره ای از اقیانوس اوصاف و مقامات و کمالات حضرت علی علیه السلام

داستان ليله المبيت.خون پاى حضرت

داستان ليله المبيت و ايثار و فداكارى اميرالمؤمنين نسبت‏به رسول الله

اميرالمؤمنين عليه السلام در تمام مراحل با پيغمبر اكرم بودند، و خود را فداى آن حضرت مى‏نمودند، در ايثار دقيقه‏اى فروگذارى نمى‏نمودند، كفار قريش مسلمين را بسيار شكنجه مى‏نمودند. تا آنكه مجبور شدند به اذن حضرت به حبشه هجرت كنند.

پيغمبر اكرم براى طلب نصرت و يارى، يكبار بطائف تشريف برد، و از آنها يارى خواست فرمود: من يك نفر از شما را اكراه نمى‏كنم، از شما ميخواهم كه مرا از كشتن باز داريد، قريش تصميم قتل مرا گرفته‏اند، شما مرا يارى كنيد، و از كشته شدن جلوگيرى نمائيد تا رسالات پروردگار خود را به مردم برسانم[148].

هيچكس آن حضرت را نپذيرفت، و با سنگ‏هائى كه بر آن حضرت مى‏زدند، حضرت را از طائف بيرون كردند، و پاهاى ايشان در اثر سنگها مجروح شده خون مى‏آمد.

چون ابوطالب از دنيا رفت، تعدى قريش بر آن حضرت شديد شد، ديگر از هيچ آزارى خوددارى نمى‏نمودند، در منزل آن حضرت پيوسته سنگ و چوب پرتاب مى‏كردند، و در راه خاك بر سر ايشان مى‏ريختند.

روزى به منزل آمد و خاكها بر سر و صورتش مشهود بود، يكى از دختران آن حضرت خاكها را از سر و روى آن حضرت مى‏شست، و گريه مى‏كرد و حضرت مى‏فرمود:اى دخترك من گريه مكن!خداوند پدر تو را حفظ خواهد كرد[149].

تا آن كه انصار مدينه به خدمت ايشان آمده، و ايمان آوردند و با آن حضرت بيعت كردند بآنكه اگر آن حضرت به مدينه رود مانند خود و اولاد خود آن حضرت را حفظ كنند، و از دشمنان آن حضرت ممانعت نمايند.

از طرفى كفار قريش ديدند كه بهر قسم كه خواهند آن حضرت را از دعوتش منع كنند نشد، با وعده و با وعيد هم نشد، و روز به روز بر عده مسلمين افزوده مى‏گردد.

آخر الامر قرار گذاردند در دارالندوة مجلسى گرد آورده و درباره آن حضرت تصميم نهائى را بگيرند.

چهل نفر از دانايان مجرب در دارالندوة گرد آمدند، و پس از گفتگوهائى طويل تصميم گرفتند پيغمبر را بكشند، بدينطريق كه اگر از هر قبيله يك نفر براى شركت در قتل آن حضرت انتخاب گردد، و آنان يك مرتبه در مجلس واحد آن حضرت را بكشند، چون خون آن حضرت در ميان قبايل پخش مى‏گردد، لذابنى هاشم نمى‏توانند با آن قبايل نبرد نموده، حاضر به ديه مى‏شوند، و اين مهم نيست آنها ديه آن حضرت را به بنى هاشم مى‏پردازند.

بر اين ميعاد تصميم گرفتند، و از هر قبيله يك شخص شجاع انتخاب نمودند، تا در شب معين بدون اطلاع احدى در منزل رسول خدا ريخته، و بدن مباركش را در زير شمشير قطعه قطعه كنند.

در اين تصميم نهايت جد را بخرج داده و آنرا مخفى داشتند، چون زمان آن فرا رسيد و همه حاضر و آماده بودند كه در شب به منزل پيغمبر بريزند، جبرائيل آن حضرت را از اين قضيه آگهى داد.

«و اذ يمكر بك الذين كفروا ليتبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين‏»[150].

و آن حضرت را امر نمود كه اميرالمؤمنين را در جاى خود و در بستر خود بخواباند، و خود از مكه به مدينه هجرت كند.

حضرت رسول اكرم، اميرالمؤمنين را طلبيدند، و فرمودند كه خداى من به من امر نموده است كه امشب هجرت كنم، آيا راضى هستى در بستر من بخوابى، تا كفار قريش تو را بجاى من گيرند، و از رفتن من اطلاع حاصل نكنند؟

اميرالمؤمنين عرض كرد: يا رسول الله!اگر من در جاى شما بخوابم جان شما بسلامت‏خواهد بود؟

فرمود: بلى، عرض كرد جان من فداى شما باد، خندان و شاد شد، و فورا به سجده افتاد، و اين اولين سجده شكرى است كه در اسلام بجاى آورده شده است.

اميرالمؤمنين خود را حاضر نمود كه شب در منزل رسول الله در بستر آن حضرت بيتوته كند، و در هر لحظه خود را طعمه ده‏ها شمشير بران قرار دهد.

«ابن اثير» با اسناد خود از «ابن اسحق‏» روايت كند كه چون اصحاب آن حضرت براى مرتبه دوم به مدينه هجرت كردند، آن حضرت انتظار مى‏كشيد كه جبرائيل بيايد، و او را امر به خروج از مكه كند بسوى هجرت به مدينه، تا زمانى كه قريش مجتمع شدند، و آنچه را كه مى‏خواستند در كشتن پيغمبر از غدر و مكر تصميم گرفتند، و جبرئيل آن حضرت را امر كرد كه شب در مكانى كه بيتوته مينموده است ديگر نخوابد. حضرت رسول الله اميرالمؤمنين على بن ابيطالب را طلبيده، و او را امر كردند در بستر خودشان بخوابد، و برد سبز رنگى كه مخصوص آن حضرت بود بر روى خود بكشد.

على بن ابيطالب همينكار را كرد و پيغمبر از منزل خارج شد[151].

و نيز با اسناد خود از ابى رافع روايت كند كه چون آن حضرت تصميم هجرت گرفت، على را امر نمود كه در مكه بماند، و بعدا اهل بيت رسول خدا را به مدينه بفرستد، و او را امر نمود كه امانت او را ادا كند، و وصايائى كه مردم به حضرت نموده بودند انجام دهد، و امانتهائى كه به حضرت سپرده بودند، على همه آنها را به صاحبانش بازگرداند.

و او را امر نمود كه در آن شب خروج در بستر او به پشت‏بخوابد، و فرمود: اگر قريش تو را در بستر من بدينحال ببينند مطلب بر آنها مشتبه شده و در جستجوى من برنمى‏خيزند.

قريش پيوسته از منزل آن حضرت به فراش رسول خدا نگاه مى‏كردند، و على را در فراش خوابيده مى‏ديدند، و گمان مى‏كردند كه پيغمبر خوابيده است، تا چون صبح شد و در فراش، على را يافتند، با خود گفتند محمد از مكه بيرون نرفته است، اگر بيرون مى‏رفت على را نيز مسلما با خود برده بود.

همين مطلب آنها را در اشتباه انداخته از تفحص پيغمبر در خارج مكه مايوس شدند.

و پيغمبر على را امر نموده بود كه بعدا به مدينه ملحق شود.

على اهل بيت رسول خدا را به مدينه فرستاد، و سپس خود راه مدينه را گرفت، و براى آنكه كفار از حركت او اطلاع حاصل نكنند شبها پياده راه مى‏رفت و روزها خود را مخفى مى‏داشت تا به مدينه رسيد.

چون خبر ورود على را به پيغمبر دادند فرمود: ادعوا الى عليا قيل: يا رسول الله لا يقدران يمشى.

على را بسوى من بخوانيد!عرض كردند:اى پيغمبر خدا، على ديگر قادر به حركت نيست!

خون چكيده از پاى على در هجرت بمدينه

پيغمبر اكرم خود براى ملاقات على آمدند، چون على را با آن كيفيت ديدند دست‏بگردن او درآويخته و در آغوش كشيدند، پاهاى على متورم شده و در اثر طول راه و پياده رفتن در شبهاى تار، قطره قطره از آن خون مى‏چكيد، حضرت از روى ترحم و شفقت ‏بر على گريستند، و آب دهان خود را بر جراحات پاى او ماليدند، و براى عافيت او دعا كردند، و گويند: تا هنگامى كه بدرجه شهادت رسيد هيچگاه از درد پا شكايتى ننمود.[152]

 


 [148] تاريخ يعقوبى ج 2 ص 36

 [149] تاريخ طبرى ج 2 صفحه 80

 [150] سوره انفال، 8 - آيه 30

 [151] «اسد الغابة‏» ج 4 صفحه 18

 [152] «اسد الغابة‏» ج 4 ص 19

[153] «تاريخ يعقوبى‏» ج 1 ص 39

[154] «ينابيع المودة‏» ص 92 و نيز در «تذكره سبط‏» ابن جوزى ص 21 آمده است و نيز در «اسد الغابة‏» ج 4 ص 25 آمده است و نيز در «فصول المهمه‏» ابن صباغ در 33 از غزالى روايت كرده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 7:0  توسط رحیم ابراهیمی  | 

خبر شهادت میثم تمار توسط حضرت علی علیه السلام

امیرالمومنین به میثم فرمود:

«اي‌ ميثم‌‌، پس‌ از من‌ تو را مي‌گيرند و به‌ دار مي‌زنند‌. چون‌ روز دوم‌ شود از دو سوراخ‌ بيني‌ و از دهان‌ تو خون‌ جاري‌ مي‌شود به‌ طوري‌ كه‌ محاسنت‌ خضاب‌ مي‌شود‌. و چون‌ روز سوّم‌ شود حربه‌اي‌ بر تو فرود آرند كه‌ با آن‌ جانت‌ گرفته‌ شود‌، بنابراين‌ در انتظار اين‌ ايّام‌ باش‌»‌. و جائي‌ كه‌ تو را در آنجا به‌ دار مي‌زنند بر درِ خانة‌ عَمْرُوبنُ حِريث‌ است‌‌. و تو دهمين‌ از ده‌ نفري‌ هستي‌ كه‌ به‌ دار مي‌زنند‌. و چوبة‌ دار تو از همه‌ كوتاهتر است‌ و به‌ زمين‌ از همة‌ آن‌ افراد نزديكتر مي‌باشي‌‌. و من‌ البته‌ آن‌ چوب‌ نخلي‌ كه‌ تو را بر شاخة‌ آن‌ به‌ دار مي‌زنند‌، به‌ تو نشان‌ مي‌دهم‌ ـ و حضرت‌ بعد از دو روز آن‌ درخت‌ نخل‌ را به‌ او نشان‌ دادند.مَيثَم‌ از اين‌ به‌ بعد به‌ كنار نخله‌ مي‌آمد و نماز مي‌گزارد و مي‌گفت‌:  بُورِكْتِ مِن‌ نَخْلَةٍ‌، لَكِ خُلِقْتُ‌، وَ لِيَ نَبَتِ  «اي‌ نخله‌ مبارك‌ باشي‌‌، من‌ براي‌ تو آفريده‌ شده‌ام‌ و تو نيز براي‌ من‌ روئيده‌اي‌»‌.

روایات کامل همراه با اسناد در مورد شهادت میثم تمار را در ادامه مطلب مطالعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 0:38  توسط رحیم ابراهیمی  | 

امید پیمبر

آشکار کردن حق توسط علی

انس مى‏گويد رسول الله به من فرمود: آب وضوئى براى من مهيا كن!سپس برخاست و دو ركعت نماز گذارد، سپس فرمود:اى انس! اولين كسى كه از اين در وارد مى‏شود، امير و سالار مؤمنين و آقا و مولاى مسلمين، و پيشواى شرفاء و تابنده چهره‏هاى بهشت كه در غرفات آمنه پروردگار جاى دارند، و خاتم اوصياء من خواهد بود.

من با خود گفتم: بار پروردگار!او را مردى از انصار قرار بده، و اين دعا را از رسول الله مخفى داشتم، كه ناگهان على وارد شد، حضرت فرمود:اى انس كيست؟عرض كردم على است، حضرت با شادمانى‏اى هر چه تمامتر برخاست، و دست ‏بگردن او انداخت، و صورت به صورت او ميسود، و عرق صورت خود را به صورت او مسح مى‏نمود، و عرق على را با صورت خود مسح مى‏نمود.

على مى‏گويد: يا رسول الله!امروز كارى ديدم كه با من كردى، كه تا به حال چنين ننموده بودى؟

حضرت فرمود: چه باز مى‏دارد مرا از اين گونه رفتار درباره تو؟تو هستى كه دين مرا ادا كنى، و صداى مرا به جهانيان برسانى، و در اختلافاتى كه بعد از من بوجود آيد، حق را براى آنان آشكارا گردانى. متن کامل عربی در ادامه مطلب


«حلية الاولياء» ج 1 صفحه 63 و «فوائد السمطين‏» و «مطالب السئول‏» صفحه 21 عن الحافظ ابى نعيم فى حليته و نيز در «غاية المرام‏» صفحه 16 آورده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 21:6  توسط رحیم ابراهیمی  | 

غاصبين خلافت

انتقاد امير المؤمنين از غاصبين خلافت

امير المؤمنين عليه الصلاة و السلام ضمن خطبه خود مى‏فرمايد:

حتى اذا قبض الله رسوله صلى الله عليه و آله و سلم رجع قوم على الاعقاب و غالتهم السبل و اتكلوا على الولائج و وصلوا غير الرحم و هجروا السبب الذى امروا بمودته و نقلوا البناء عن رص اساسه فبنوه فى غير موضعه معادن كل خطيئة، و ابواب كل ضارب فى غمرة.[266]

مى‏فرمايد:

«و چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله سلم رحلت نمودند جماعتى بر دو پاشنه پا برگشته و به دوران جاهليت‏بازگشتند، راههاى شيطانى و نفس اماره آنها را به هلاكت افكند، و بر خاطرات نفسانى و افكار خود اتكاء نموده آنها  عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله سلم را كنار گذاشتند و به غير آن پيوستند، و از آن سببى كه رسول خدا آنها را به مودت آن امر فرموده بود دورى جستند، و بنا و ساختمان دين را با تمام استحكام خود از بن كندند و در غير موضع و جاى خود بنا كردند، آنها معدن‏هاى هر گناهى بودند و باب و مفتاح براى هر كس كه بعدا در اين مهالك فرو رفت و در اين فتنه‏ها داخل شد».

سپس فرمود: ... بقیه در ادامه مطلب

                  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 6:0  توسط رحیم ابراهیمی  | 

خبر از غیب

خبر دادن امیرالمومنین از واقعه کربلا

شيخ‌ مفيد در «ارشاد» از عثمان‌ بن‌ قيس‌ عامري‌‌، از جابربن‌ حُرّ‌، از جُوَيْرية‌ بن‌ مُسهِر عبدي‌[۱] روايت‌ نموده‌ است‌ كه‌ او گفت‌: در هنگامي‌ كه‌ ما با أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ در جنگ صفین بودیم و به‌ سر زمین كربلا رسيديم‌‌، أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ در ناحيه‌اي‌ از لشگرگاه‌ ايستاد و سپس‌ نظري‌ به‌ سمت‌ راست‌ و چپ‌ نمود و اشكهايش‌ فرو ريخت‌‌، و پس‌ از آن‌ گفت‌: هَذَا وَاللهِ مَنَاخُ رِكَابِهِمْ وَ مَوْضِعُ مَنِيَّتِهِمْ «به‌ خدا سوگند‌، اينجاست‌ محلّ به‌ زمين‌ آمدن‌ شتران‌ ايشان‌ و موضع‌ مرگ‌ ايشان‌»‌.

 به‌ آنحضرت‌ گفتند‌: اي‌ أميرالمؤمنين‌ اينجا كجاست‌؟ حضرت‌ فرمود‌: هَذَا كَرْبَلاَ‌، يُقْتَلُ فِيهِ قَوْمٌ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسَابٍ ‌، «اينجا كربلاست‌‌، و در اينجا جماعتي‌ كشته‌ ميشوند كه‌ بدون‌ حساب‌ در بهشت‌ داخل‌ ميشوند»‌.

 اين‌ را بگفت‌ و به‌ حركت‌ افتاد‌، و مردم‌ معني‌ و تفسير كلامش‌ را نفهميدند تا داستان‌ حسين‌ بن‌ علي‌ و اصحابش‌ در كربلا پيش‌ آمد‌. در آن‌ وقت‌ آنان‌ كه‌ كلامش‌ را شنيده‌ بودند مصداق‌ آنچه‌ را كه‌ خبر داده‌ بود‌، دانستند‌. و اين‌ هم‌ علم‌ غيب‌ ظاهر و خبر به‌ واقعه‌ قبل‌ از وقوعش‌ ميباشد‌، و اين‌ معجزة‌ ظاهر و علم‌ باهري‌ است‌ بر حسب‌ آنچه‌ ذكر كرديم‌‌.[۲]


[۱] در «نتقيح‌ المقال‌» در ترجمة‌ جويريه‌ او را پسر مُسْهِ بر وزن‌ مُحْسن‌

[۲] «ارشاد» طبع‌ سنگي‌ ، ص‌ 183 ، و در «مناقب‌» ابن‌ شهرآشوب‌ ، طبع‌ سنگي‌ ، ج‌ 1 ، ص‌ 428 مختصر اين‌ روايت‌ را آورده‌ است‌ و نيز در «بحار الانوار» ج‌ 9 ، ص‌ 586

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 1:22  توسط رحیم ابراهیمی  | 

علی برای همه و همه برای علی

علی برای همه و همه برای علی 

جورج سجعان جرداق مسيحى مى‏گويد: «در پيشگاه حقيقت و تاريخ برابر است چه اين مرد را بشناسى و چه نشناسى! زيرا حقيقت و تاريخ گواهى مى‏دهد كه او عنصر بى‏پايان فضيلت، شهيد و سالار شهيدان، نداى عدالت انسانى، و شخصيت جاودانه شرق است.

اى جهان چه مى‏شد اگر همه نيروهايت را در هم مى‏فشردى، و در هر روزگارى شخصيتى مانند على عليه السلام با آن عقل، و قلب، و زبان، و شمشير، نمودار مى‏كردى؟

ماذا عليك يا دنيا لو حشدت قواك فاعطيت فى كل زمان عليا بعقله و قلبه و لسانه و ذى فقاره‏»؟!

فؤاد جرداق مسيحى مى‏گويد: «هرگاه دشوارى‏هاى زندگى به من روى آورند، چون بخواهم از رنج روزگار آسوده شوم به آستان على عليه السلام از اندوه خود پناه مى‏برم، زيرا او پناهگاه هر ماتمى است، او بر ستمكاران همچون رعد، و برشكست‏خوردگان ياورى دلسوز و مشفق است‏».

شبلى شميل ماترياليست معروف مصرى مى‏گويد: «على عليه السلام بزرگ بزرگان جهان، و تنها نسخه منحصر به فردى است كه در گذشته و حال، شرق و غرب جهان، نمونه‏اى مانند او را نديده است‏».

دشمنان ولايت و اهل بيت‏با تمام قوا كوشيدند تا آثار طهارت را از روى زمين بردارند.راويان حديث ولايت را در هر گوشه و كنار جهان، در زير هر سنگى به دست مى‏آوردند مى‏كشتند، اسم على و نام على هم جرم بود، يكسره توده امت را به بربريت و جاهليت قبل از اسلام يعنى به اسلام منهاى عرفان، به اسلام منهاى معنى و معنويت، به اسلام بدون ربط با عالم ملكوت، با پيغمبر بدون على بن ابيطالب، با قرآن بدون محتوى و تفسير و بيان سوق دادند.تا به جائى كه چون مردى را كه نامش على بود، نزد حجاج بن يوسف ثقفى آوردند و حجاج از نام او پرسيد، گفت: پدر و مادرم مرا عاق كردند كه نام مرا على گذاردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 13:3  توسط رحیم ابراهیمی  | 

انکار حقایق

انكار دومی اخوت امير المؤمنين را با رسول الله

 هيچ كس انكار اخوت حضرت علی را با رسول خدا ننمود، جز دومی، هنگامى كه آن حضرت را براى بيعت، با آن وضع فجيع و آن حال فظيع به مسجد آوردند، دومی گفت: قسم به خدا اگر با ابو بكر بيعت نكنى گردنت را مى‏زنم.حضرت فرمود: در اين صورت تقتلون عبد الله و اخا رسوله «بنده خدا و برادر رسول خدا را كشته‏ايد» دومی گفت‏ بنده خدا بودن را قبول داريم اما برادر بودن با رسول خدا را قبول نداريم.ابن قتيبه گويد:

فاخرجوا عليا فمضوا به الى ابى بكر فقالوا له: بايع، فقال: ان انا لم افعل فمه؟ قالوا: اذن و الله الذى لا اله الا هو نضرب عنقك.قال: اذا تقتلون عبد الله و اخا رسوله، قال عمر: اما عبد الله فنعم، و اما اخو رسوله فلا، و ابو بكر ساكت لا يتكلم، فقال له عمر: ا لا تامر فيه بامرك؟ فقال: لا اكرهه على شى‏ء ما كانت فاطمة الى جنبه، فلحق على بقبر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يصيح و يبكى، و ينادى:

«يابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى‏».[365]

«دومی و همراهان او به خانه على ريختند و على را از منزل بيرون كشيده به نزد ابو بكر آوردند و به او گفتند: بيعت كن.على گفت: اگر من بيعت نكنم چه خواهيد كرد؟ گفتند: سوگند به خدائى كه معبودى جز او نيست گردن تو را مى‏زنيم.على گفت: بنابر اين بنده خدا و برادر رسول خدا را كشته‏ايد.او گفت: اما بنده بودن تو را نسبت‏به خدا قبول داريم ولى برادر بودن تو را با رسول خدا نه[366]. و ابو بكر ساكت‏بود و ابدا سخنى نمى‏گفت.دومی به او گفت: آيا امر خود را درباره على صادر نمى‏كنى؟ ابو بكر گفت: تا وقتى كه فاطمه در كنار او و ياور اوست من او را بر بيعت اكراه نمى‏كنم.

در اين حال امير المؤمنين عليه السلام خود را به روى قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم انداخت و با صداى بلند گريه مى‏كرد و صيحه مى‏زد (و اشاره به داستان اخوت خود نموده و به منزلتى كه مانند هارون نسبت‏به موسى، رسول خدا براى آن حضرت نسبت‏به خود قرار داده بود، و خطاب به رسول خدا نموده عرض كرد): اى فرزند مادر من اين جماعت مرا ضعيف و بى‏ياور پنداشتند و تنها گذاشتند و نزديك بود مرا به قتل برسانند» حضرت در اينجا طبق حديث منزلت اشاره فرمود به قضيه حضرت هارون برادر موسى در وقتى كه موسى بنى اسرائيل را به دست او سپرد و براى ميقات خدا به طور رفت، سامرى گوساله‏اى را زينت داده و براى پرستش به بنى اسرائيل عرضه كرد و آنها را به عبادت عجل و گوساله دعوت كرد.بنى اسرائيل چون گوساله زينت‏شده را ديدند بدان توجه نموده آن را سجده كردند و دست از اطاعت وصى و برادر حضرت موسى كه هارون بود برداشتند، و يكسره عبادت خدا را كنار گذاردند.حضرت هارون آنچه فرياد زد و نصيحت كرد و براى جلوگيرى از كار سامرى اقدام كرد، قوه تبليغات سوء سامرى و گوساله زينت داده شده و انتظار و اشتهاى مردم به بت پرستى كه مدتى آنرا فراموش نموده و در دل خود رغبت‏به عودت آن داشتند به قدرى شديد بود كه كلام هارون و اقدامات او براى رفع اين بليه اثرى نكرد.و چون حضرت موسى از طور برگشت و قوم خود را گوساله پرست ديد و به برادرش هارون پرخاش نمود كه چرا گذاشتى چنين بشود؟

قال ابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى[367].

هارون در جواب گفت: «اى فرزند مادر من مرا شماتت مكن، اين قوم (به قدرى شهوت گوساله پرستى داشتند كه) مرا ضعيف شمردند و نزديك بود كه مرا بكشند».


 [365] «الامامة و السياسة‏» ج 1 ص 13.و نيز در «غاية المرام‏» ص 546 تحت عنوان الحديث الثانى از ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه‏» نقل مى‏كند كه امير المؤمنين را كه به سوى مسجد مى‏بردند مى‏فرمود: انا عبد الله و اخو رسوله.و در كتاب سليم بن قيس در ص 251 عين مطلبى را كه از «الامامة و السياسة‏» نقل كرديم راجع به انكار عمر اخوت على بن ابيطالب را در آنجا نيز نقل مى‏كند كه عمر گفت: اما اخو رسول الله فلا.و ابن ابى الحديد در «شرح النهج‏» ج 11 ص 111 (20 جلدى) گويد: روى كثير من المحدثين انه عقيب يوم السقيفة تالم و تظلم و استنجد و استصرخ حيث‏ساموه الحضور و البيعة و انه قال و هو يشير الى القبر: يا بن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى.و انه قال: و اجعفراه و لا جعفر لى اليوم! و احمزتاه و لا حمزة لى اليوم!

 [366] در غالب روايات وارد است كه دومی انكار اخوت حضرت امير را نمود ولى در كتاب سليم بن قيس ص 86 و نيز در «غاية المرام‏» سطر آخر ص 551 نقلا عن كتاب سليم وارد است كه ابو بكر نيز انكار اخوت آنحضرت را نموده است قال: فلما انتهى بعلى الى ابى بكر انتهره عمرو قال له: بايع فقال له على (ع): ان انا لم ابايع فما انتم صانعون؟ قالوا: فقتلك ذلا و صغارا فقال: اذا تقتلون عبد الله و اخا رسول الله.فقال ابو بكر: اما عبد الله فنعم و اما اخو رسول الله فلا نعرفك بهذا.فقال: اتجحدون ان رسول الله آخى بينى و بينه؟ قال: نعم فاعاد ذلك ثلاث مرات - الحديث.

[367] سوره اعراف: 7- آيه 150.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 2:49  توسط رحیم ابراهیمی  | 

شرح مقام امیرالمومنین از زبان پیغمبر

مقام امیرالمومنین علی علیه السلام

قالَ رَسُولُ اللهِ صَلّي‌ الله‌ عليه‌ وآلهِ وَ سلَّم‌ لِعَليٍّ ـ وَ ضَرَبَ بَيْنَ كِتْفَيْهِ ـ يا عَلِيٌ لَكَ سَبْعُ خِصالٍ لايُحاجُّكَ فِيهنَّ أحَدٌ يَومَ القِيامَةِ؛ أنتَ اوَّلُ المؤمِنِينَ باللهِ ايماناً، وَ اَوقاهُمْ بِعَهْدِ اللهِ، وَ أقوَمَهُمْ بِاَمرِاللهِ، وَ اَرافُهُمْ بِالرَّعِيَّةِ وَ اَقْسَمُهُمْ بِالسَّوِيَّةِ، وَ اَعْلَمُهُمْ بِالقَضِيَّةِ، وَ اعْظَمُهُمْ مَزِيَّةً يَوْمَ القِيَامَةِ.[40]

 أبوسعيد گويد: «حضرت‌ رسول‌ اكرم‌ با دست‌ خود بين‌ دو كتف‌ علي‌ زدند و‌ فرمودند: اي‌ علي‌ در تو هفت‌ صفت‌ هست‌ كه‌ احدي‌ در روز قيامت‌ نمي‌تواند با تو در آنها برابر شود و همطراز گردد: تو اوّل‌ كسي‌ هستي‌ كه‌ به‌ خداي‌ تعالي‌ مؤمن‌ شدي‌، و وفا كننده‌ترين‌ مردم‌ به‌ عهد خدا هستي‌، و راستين‌ترين‌ و محكم‌ترين‌ آنها به‌ امر خدا، و رئوف‌ترين‌ و مهربان‌ترين‌ آنها به‌ رعيّت‌، و به‌ تساوي‌ قسمت‌كننده‌ترين‌ آنها، و داناترين‌ آنها به‌ وقايع‌ و امور، و مرافعات‌ و حلّ خصومات‌، و بزرگترين‌ منزله‌ و رفيع‌ترين‌ درجة‌ آنها در روز قيامت‌».

 و معلوم‌ است‌ كه‌ رسول‌ خدا به‌ طور اطلاق‌ مي‌فرمايد اي‌ علي‌، اين‌ صفاتي‌ كه‌ در توست‌ هيچ‌ كس‌ را در روز بازپسين‌ قدرت‌ برابري‌ با تو نيست‌، يعني‌ تمام‌ انبياء و مرسلين‌ نيز ياراي‌ برابري‌ با تو را ندارند. و در اين‌ هفت‌ صفت‌ آن‌ درجه‌ و مقامي‌ كه‌ تو طيّ كرده‌اي‌ آنها طيّ ننموده‌اند.


[40] «حلية‌ الاولياء» ج‌ 1 ص‌ 66.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:48  توسط رحیم ابراهیمی  |