دوشنبه دهم فروردین 1388
شجاعت امیرالمومنین
جانبازي و دلاوري امیرالمومنین در جنگ احد
تمام تواريخ مسلّم اتّفاق نظر دارند بر اينكه: اولی در جنگ اُحُد أبداً زخمى و جراحتى نديد، و او با دومی به كوه پناهنده شده، دست از جنگ شستند و محمّد را مقتول پنداشتند، و سومی به طورى فرار كرد كه تا سه روز ناپديد بود و پس از سه روز وارد مدينه شد. و أميرالمؤمنين علىّ بن أبىطالب و حضرت حمزه سيّدالشّهداءعليهما السلام و ابودُجانه و سهلبنحُنَيْف أنصارى بودند كه قيام و إقدام به از بين بردن و متفرّق نمودن لشگر كردند. آنان بودند كه از شروع نبرد تا آخرين لحظه با پيامبر بوده و در مقابل آن حضرت جان خود را بر روى كف داشته و از جان اسلام و حيات رسول خدا دفاع مىنمودند.
واقدى در «مغازى»، و طبرى و ابن اثير در تواريخ خود نقل كردهاند كه: چون علمدار سپاه قريش كه از بنى عبدالدّار بود و نامش طَلْحَة بْن أبى طَلْحَة بود در برابر سپاه اسلام ايستاد و مبارز خواست و گفت: اى أصحاب محمّد شما مىپنداريد كه خداوند ما را با شمشيرهايتان فوراً به آتش دوزخ مىفرستد و شما را با شمشيرهاى ما بزودى به سوى بهشت روانه مىكند؟ آيا در ميان شما يك نفر هست كه خدا او را بزودى با شمشير من به بهشت روانه سازد و يا مرا با شمشير وى فوراً به دوزخ بفرستد؟!
حضرت أسدالله الغالب شير بيشه توحيد و شجاعت أميرالمؤمنين ـ عليه أفضل صلوات المصلّين ـ به سوى او رفت و مىگفت: آرى سوگند به خدا دست از تو بر نمىدارم تا با شمشيرم با شتاب به سوى دوزخت بفرستم و يا تو مرا بزودى به سوى بهشتم بفرستى! أميرالمؤمنين با شمشير پايش را قطع كرد، مكشوف العورة بر روى زمين افتاد، و صداى تكبير رسول خدا صلى الله عليه وآله برخاست. [14]
و آنگاه جماعتى از بنىعبدالدّار يكى پس از ديگرى عَلَم مشركين را برگرفتند و أميرالمؤمنينعليه السلام همه را كشت و به دوزخ فرستاد و عَلَم آنها برروى زمين افتاد و كسى ديگر نبود تا عَلَم را بردارد.
از عبدالله بن عبّاس روايت كرده اند که گفت: اميرالمؤمنين علىبنابيطالب عليه السلام چهار چيز دارد كه براى أحدى از امّت پيغمبر نيست: او أوّلين مردى است از عرب و عجم كه با رسول خدا صلى الله عليه وآله نماز گزارده است، و اوست صاحب لواى او در هر جنگ [22] ، و اوست كسى كه در روز غزوه اُحد ثابت ماند و همه مردم فرار كردند و اوست كسى كه پيامبرصلى الله عليه وآله را در داخل قبر نهاد. بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
علم امیرالمومنین
أمير المؤمنين در علم مانند رسول خدا بود.
بَيْهَقّي از أبُو حَيَّانِ تَيْمي [23] روايت كرده است كه او گفت: در مجلس او مردي از مجلس قَاسِمُ بْنُ مُجَمِّع والي اهواز حاضر بود گفت كه: در مجلس او مردي از بني هاشم حضور داشت و به او گفت: أصْلَحَ اللهُ الامِيرَ «خداوند به أمير خير و رحمت برساند»! آيا من براي تو فضيلتي دربارة عليّ بن أبيطالب رضي الله عنه بيان نكنم؟! امير گفت: آري اگر ميل داري!
آن مرد هاشمي گفت: پدرم براي من گفت: من در مجلس مُحَمَّدُ بْنُ عَائِشَه در بصره حاضر بودم كه مردي از ميان حلقة جمعيّت برخاست و به او گفت: اي أبا عبدالرّحمن! أفضل اصحاب رسول خدا صلّي الله عليه (وآله) وسلّم چه كسي بوده است؟!
گفت: أبُوبَكْر، و عُمَر، و عُثْمَان، و طَلْحَه، و زُبَيْر، و سَعْد، و سَعِيد، و عَبْدُ الرَّحْمن، و أبُو عُبَيْدَةُ بْنُ الْجَرَّاحِ.
آنمرد گفت: فَأيْنَ عَلِيُّ بْنُ أبِيطالبٍ؟! «پس عليّ بن أبيطالب كجاست؟!»
مُحَمَّدُ بْنُ عَائِشَه گفت: اي مرد آيا تو از اصحاب رسول خدا پرسش ميكني، يا از خود او؟
آن مرد گفت: من از اصحاب او پرسش ميكنم؟
ابن عائشه گفت: خداوند تبارك و تعالي ميگويد: فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكُمْ وَ نِسَآءَنَا وَ نِسَآءَكُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَكُمْ.[24]
«علي نفس رسول خداست» فَكَيْفَ يَكُونُ أصْحَابُهُ مِثْلَ نَفْسِهِ. [25]
«چگونه اصحاب او مثل خود او هستند؟!»
و از ابن عبّاس روايت كرده است كه گفت: كَانَ لِعَلِيٍّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ خِصَالٌ ضَوَارِسُ قَوَاطِعُ: سِطَةٌ فِي الْعَشِيرَةِ، وَ صِهورٌ بِالرَّسُولِ، وَ عِلْمٌ بِالتَّنْزِيلِ، وَ فِقْهٌ فِي التَّأْويلِ، وَ صَبْرٌ عِنْدَ النِّزَالِ، وَ مُقَاوَمَةُ الاْبْطَالِ، وَ كَانَ ألدَّ إذَا أعْضَلَ، ذَارَأيٍ إذَا أشْكَلَ.[26]
«براي عليّ بن أبيطالب خصلتهائي بوده است كه همچون دندانهاي قاطع و جدا كننده، وي را از جهت اهميّت و عظمت از همكان ممتاز ميساخته است: در عشيره و طائفة خود از نظر حسب و نسب داراي مقام شرافت بوده است؛ دامادي رسول خدا را داشته؛ نه تنزيل و ظاهر قرآن و شأن نزول و كيفيّت آن عالم بوده است؛ و به تأويل و باطن قرآن و مراد حقيقي و معناي آن فقيه و فهيم بوده است، و در جنگ تن به تن شكيبا و داراي تحمّل و استقامت بوده است؛ و در برابر شَجْعان و رزم آوران، ايستادگي و مقاومت داشته است؛ و زماني كه امر ديني مشكل ميشد، و دشمنان عويصه و مشكلهاي پيش ميآوردند، شديد الخصومه بود؛ و چون در مسألهاي و امر مهمّي راه حلّ بسته ميشد، او داراي رأي صائب و نظريّة مشكل گشا بود.»
[23] در «تهذيب التهذيب»، ج 11،ص 214 گويد: أبوحيّان تَيَمي، يحيي بن حيّان كوفي بوده است.
[24] آية 61، از سورة 3: ءال عمران: فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَآءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالُوا نَدْعُ أَبْنَاءَنا وَ أَبْنَاءَكُمْ وَ نِسَآءَنَا وَ نِسَآءَكُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي الْكَـ'ذِبِينَ.
اين آيه راجع به مباهلة رسول خداست با مردمان نصراني مذهب نَجْرَان كه گفتند: عيسي پسر خداست و رسول اكرم با آنها قرار مباهله و ملاعنه را گذاردند وبا أخصّ از خاصان خود يعني أميرالمؤمنين و فاطمه زهرا و حسنين عليه السّلام براي مباهله بيرون شدند و نصاري ترسيدند و مباهله نكردند؛ و شاهد در اين است كه رسول خدا در اين آيه أميرالمؤمنين را نفس خود و جان خود از قول خداوند حكايت كرده است. و ترجمه آيه اين است: «پس كسي كه با تو در اين مطلب محاجّه و گفتگو كند، بعد از آنكه علم به حقيقت آن (كه عيسي پسر خدا نيست و او همانند آدم است كه خداوند او را از خاك بيافريد) بر تو مكشوف افتاد، در اين صورت به آنها بگو: بيائيد! ما پسران خود را و پسران شما را و زنان خود را و زنان شما را و جانهاي خود را و جانهاي شما را بخوانيم؛ و سپس دعا كنيم و دورباش و لعنت خداوند را بر دروغگويان قرار دهيم.» شاهد در اين است كه در اين آيه علي را جان پيغمبر شمرده است.
[25] «المحاسن و المساوي» بيهقي، ج 1، ص 63 و ص 64
[26] همين كتاب و همين موضع، ص 70
چهارشنبه بیستم آذر 1387
خطبة رسول خدا در غدير خمّ
خطبة رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم در غدير خمّ
چون رسول خدا صلى الله عليه و آله در وادی غدیر از نماز ظهر فارغ شد، بر آن منبر جهازى بالا رفت و در حاليكه در وسط جمعيت قرار گرفته بود صداى خود را به خواندن خطبه بلند كرد و به طورى بلند خطبه مىخواند كه صدايش را به همه جمعيت مىرساند، و چنين ايراد خطبه كرد:
«حمد و ستايش مختص ذات خداوند است، و ما به او ايمان داريم، و توكل بر او مىنمائيم، و پناه مىبريم به خداوند از شرور نفسهاى خودمان، و از زشتىهاى كردارمان، آنچنان خداوندى كه اگر كسى گمراه شود، راهنماى او نخواهد بود، و اگر كسى را هدايت نمايد، ديگر گمراه كنندهاى نخواهد داشت، و شهادت مىدهم كه معبودى جز خداوند نيست، و اينكه محمد بنده او و فرستاده اوست.
اما بعد، اى مردم! خداوند لطيف و خبير چنين به من آگاهانيده است كه: مقدار عمر هر پيغمبرى به قدر نصف عمر پيغمبرى است كه قبل از او آمده است [5]، و نزديك است كه مرا براى ارتحال به سوى خدا بخوانند و من اجابت كنم، و من در پيشگاه خداوند مورد سؤال و پرسش واقع مىشوم، و شما نيز مورد پرسش قرار مىگيريد! بنابراين در موقف قيامت در پيشگاه پروردگار چه خواهيد گفت؟! ....بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
انتقال نور الهی و حقیقت محمدی به امیرالمومنین
نور الهي و حقيقت محمدي پس از پيامبر اكرم به امير المؤمنين منتقل شد
رسول خدا فرمود ان الله جعل ذرية كل نبى فى صلبه و جعل ذريتى في صلب على بن ابى طالب[20] خداوند ذريه هر پيغمبرى را از صلب خود آن پيغمبر قرار داد و ذريه مرا از صلب على بن ابيطالب قرار داد. از سلمان روايتست كه: سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: كنت انا و على نورا بين يدى الله تعالى قبل ان يخلق آدم باربعة عشر الف عام فلما خلق الله آدم قسم ذلك النور جزئين جزء انا و جزء على اخرجه احمد فى المناقب.[21]
احمد بن حنبل كه يكى از بزرگان ائمه اهل تسنن است، طبق روايت كتاب الرياض النضره از سلمان فارسى روايت كرده است كه او مىگويد: از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: من و على نور واحدى بوديم در نزد خداوند تعالى، قبل از آنكه آدم را بيافريند به فاصله چهارده هزار سال.
سپس چون خداوند آدم را آفريد آن نور را دو قسمت نمود: يكى از آن دو قسمت من هستم، و قسمت ديگر على است.
و نيز از كتاب مودة القربى در ينابيع المودة حديث مىكند از عثمان كه او از رسول خدا روايت مىكند كه: خلقت انا و على من نور واحد قبل ان يخلق الله آدم باربعة آلاف عام فلما خلق الله آدم ركب ذلك النور فى صلبه فلم ينزل شيئا واحدا حتى افترقنا فى صلب عبد المطلب، ففىَّ النبوة و فى على الوصية[22]
عثمان بن عفان از پيغمبر اكرم روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: خداوند تبارك و تعالى چهارده هزار سال پيش از آنكه آدم بوالبشر را خلق كند من و على را از نور واحد بيافريد، چون آدم را خلق كرد آن نور را در صلب او قرار داد و دائما آن نور نسلا بعد نسل واحد بود تا در صلب عبدالمطلب بدو قسمت منقسم شد نيمى به من و نيمى به على بن ابيطالب منتقل شد پس خداوند نبوت را در من قرار داد و وصايت و ولايت را در على قرار داد.
مورخ امين حسين بن على مسعودى در مروج الذهب روايت نغز و پرمحتوائى را از اميرالمؤمنين عليه السلام درباره آغاز آفرينش و كيفيت خلقت نور محمد و آل محمد عليهم السلام و نحوه انتقال آن نور در نشئات مختلفه بيان مىكند، تا مىرسد به خلقت ملائكه و آفرينش آدم.
و پس از آن مىفرمايد: ثم نبه آدم على مستودعه، و كشف له[عن]خطر ما ائتمنه عليه، بعد ما سماه اماما عند الملائكة،
فكان حظ آدم من الخير ما آواه من مستودع نورنا، و لم يزل الله تعالى يخبا النور تحت الزمان الى ان فضل محمدا صلى الله عليه (و آله) و سلم فى ظاهر الفترات.
فدعا الناس ظاهرا و باطنا، و ندبهم سرا و اعلانا، و استدعى عليه السلام التنبيه على العهد الذى قدمه الى الذر قبل النسل
فمن وافقه و قبس من مصباح النور المقدم، اهتدى الى سره و استبان واضح امره، و من ابلسته الغفلة، استحق السخط
ثم انتقل النور الى غرائزنا، و لمع فى ائمتنا فنحن انوار السماء و انوار الارض، فبنا النجاة، و منا مكنون العلم، و الينا مصير الامور،
و بمهدينا تنقطع الحجج، خاتمة الائمة، و منقذ الامة، و غاية النور، و مصدر الامور
فنحن افضل المخلوقين، و اشرف الموحدين، و حجج رب العالمين.
فليهنا بالنعمة من تمسك بولايتنا، و قبض على عروتنا
ترجمه: و سپس خداوند آدم بوالبشر را بر آنچه در او به وديعت نهفته شده بود آگاه و مطلع گردانيد، و از عظمت و بزرگى آنچه نزدش به رسم امانتسپرده و او را بر آن امين قرار داده بود، پرده برداشت، و اين بعد از آن بود كه آدم را در نزد فرشتگان به عنوان «امام» نامگذارى نموده و منصب امامت و ولايت را بدو تفويض كرده بود.
بنابراين حظ و بهره آدم از خير و رحمت، بهمان مقدارى بود كه خداوند از نور نهفته و به وديعتسپرده شده ما، در او فرود آورده و تمكين داده بود.
و بر همين منوال خداوند تعالى پيوسته آن نور را در تحت گذران زمانها پنهان مىداشت تا اينكه محمد را كه درود و سلام خدا بر او و بر اهل بيتش باد-در ظاهر زمانهاى فترت نيز-كه از پيامبران خالى بود-برترى و فضيلت داد.
در اينحال مردم را از دو وجهه ظاهر و باطن به اين پيامبر دعوت نمود، و درپنهان و آشكار به تبعيت و پيروى از شريعت او خواند.
و اين پيامبر مردم را بر همان عهد و ميثاقى كه خداوند قبل از پيدايش نسل، در عالم ذر با آن نموده بود متنبه و آگاه ساخته، و بر همان اساس و بنيان انسانها را دعوت كرد.
كسانى كه با اين پيامبر موافقت نموده، و از آن چراغ تابان پيشين مشعلى براى خود فروزان نموده بودند، به سر واقعيت او راه يافتند، و از امر روشن او بهره ها يافتند.
و كسانى كه به غفلت دچار تحير و سرگردانى شدند، سزاوار خشم و غضب گشتند.
تا آنكه آن نور در طبيعتهاى ما منتقل شد، و در امامان ما درخشيد.
پس ما نورهاى آسمانها و نورهاى زمين هستيم، و به وسيله ما نجات و رستگارى خواهد بود، و آن علمهاى پنهان و دانشهاى مخفى از ما ظهور و بروز خواهد نمود و بازگشت امور به سوى ماست.
و با قيام مهدى ما، حجتها و دليلها منقطع گشته و خاتمه خواهد يافت و اوستخاتمه پيشوايان و امامان، و اوست نجات دهنده و رهاننده امت و اوست غايت و نهايت نور و محل صدور امور.
پس ما افضل از تمام آفريدگانيم و اعلى و اشرف از جميع يكتاپرستانيم و حجتهاى الهيه و دليلهاى پروردگار جهانيانيم.
پس گوارا باد به نعمتهاى الهيه كسى كه به ولايت ما تمسك جويد و چنگ زند، و دستاويز ولايت ما را به دست گيرد.
[20] ينابيع المودة ص 252
[21] الرياض النضرة ص 164
[22] ينابيع المودة ص 256
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
هزار باب علم
گشايش هزار باب علم به روي اميرالمؤمنين عليه السلام
أبو نُعَيم حافظ اصفهاني با اسناد خود از زيدبن علي، از پدرش، از جدّش، از علي عليه السّلام روايت كرده است كه گفت: عَلَّمَنِي رَسُولُ اللهِ ألْفَ بَابٍ، يُفْتَحُ كُلُّ بَابٍ إلَي ألْفِ بَابٍ «رسول خدا به من هزار دَر از علم را تعليم كرد كه هر دري از آن به هزار دَرِ ديگر گشوده ميشود».
و از حضرت صادق عليه السّلام آمده است كه: كَانَ فِي ذُؤابَةِ سَيْفِ النَّبِي صَلَّي الله عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسلَّم صَحِيفَةٌ صَغِيرَةٌ هِيَ الاحْرُفُ الَّتي يَفْتَحُ كُلُّ حَرْفٍ ألْفَ حَرْفٍ، فَمَا خَرَجَ مِنْهَا حَرْفَانِ حَتَّي السَّاعَةِ «در محفظهاي كه با بندي به شمشير رسول خدا بسته بود، نامة كوچكي بود كه عبارت بود از حروفي كه هر يك از آنها هزار حرف ديگر را ميگشود. و تا اين ساعت بيش از دو حرف از آن بيرون نيامده است».
و در روايتي است كه آن صحيفه را علي عليه السّلام به حسن عليه السّلام داد و او حروفي را از آن قرائت نمود. و پس از آن به حسين عليه السّلام داد او نيز آن را قرائت كرد. و سپس آن را به محمّد بن حنفيّه داد و او نتوانست آن را بگشايد.
أبوالقاسم بُسْتي گويد: و اين مثل اين است كه بگويد: الرِّبا في كُلِّ مَكيلٍ في العَادَةِ أيِّ مَوْضِعٍ كَانَ وَ فِي كُلِّ مَوْزُونٍ «ربا در معاملات عبارت است از: زيادي كيل در يك طرف معامله، در هر چيزي كه در عرف و عادت آن را با پيمانه ميسنجند، هر جا كه بوده باشد. و ينز در هر چيزي است كه در عرف با وزنه سنجيده شود».
و مثل اين است كه بگويد: يَحِلُّ مِنَ البَيضِ كُلُّ مَا دَقَّ أعلاهُ وَ غَلُظَ أسْفَلُهُ «از تخمهاي پرندگان آن تخمي حلال است كه طرف بالايش باريك، و طرف پائينش پهن باشد».
و مثل اين است كه بگويد: يَحْرُمُ مِنَ السّبَاعِ كُلُّ ذِي نَابٍ، وَ ذِي مِخْلَبٍ مِنَ الطَّيْرِ، وَ يَحِلُّ البَاقِي «از درندگان آن حيواني حرام گوشت است كه نيش داشته باشد، و از پرندگان آن مرغي حرام گوشت است كه ناخن درنده داشته باشد، و غير از اين دو صنف از سباع و طيور بقيّة اقسام آن حلال است».
و همين طور است گفتار حضرت صادق عليه السّلام: كُلُّ مَا غَلَبَ اللهُ عَلَيْهِ مِن أمرِهِ فَاللهُ أعْذَرُ لِعَبْدِهِ «در هر امري كه از جانب خدا پيش بيايد بدون دخالت بنده، و بدين جهت نتواند بنده تكاليف خود را انجام دهد، خداوند پذيراتر و بهتر قبول كنندة عذر از طرف بندة خود ميباشد».
شنبه هشتم تیر 1387
سفر امیرالمومنین به مدائن
آمدن اميرالمؤمنين از مدينه به مدائن براي دفن سلمان (ره)
ابن شهرآشوب روايت كند از حبيب بن حسن عَتَّكي از جابربن عبدالله انصاري كه گفت: «حضرت أميرالمؤمنين عليهالسّلام نماز صبح را به جماعت در مدينه با ما خواندند و پس از آن رو به ما نموده گفتند: اي مردم خدا اجر شما را در مرگ برادرتان سلمان، بزرگ قرار دهد. و در آن وقت عمامة رسول خدا را به سر بستند، و دِراعه رسول خدا را پوشيدند و قَضيب رسول خدا را به دست گرفته و شمشير او را حمايل نموده و بر ناقة غضباء كه از رسول خدا به ارث رسيده بود سوار شدند و به قنبر گفتند: از يك تا دَه بشمار، قنبر گويد: همين كه شرمدم ما در مدائن در پشت در خانة سلمان بوديم. زادان گويد كه چون: مرگ سلمان نزديك شد من به او گفتم: كه ترا غسل ميدهد؟ گفت: همان كسي كه رسول خدا را غسل داده است. گفتم: اي سلمان تو در مدائن هستي و او در مدينه است. گفت: اي زادان چون جانم از بدنم پرواز كرد جانه و لحية مرا ببند در آن حال صداي چيزي كه به زمين افتد خواهي شنيد. زادان گويد: سلمان روحش از قالب تن پرواز كرد، من چانة او را بستم، در آن حال صداي چيزي كه به زمين سقوط نمايد در پشت در شنيدم. در را باز كردم ديدم أميرالمؤمنين عليهالسّلام است. حضرت فرمود: اي زادان بندة صالح و عبد پرهيزگار خدا سلمان جان داد؟ عرض كردم: بلي اي آقاي من. حضرت وارد شد و رداء را از روي سلمان كنار زد، سلمان بر روي أميرالمؤمنين تبّسمي كرد. حضرت فرمود: آفرين بر تو اي سلمان، چون به محضر مقدّس رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم رسيدي بگو بعد از تو امّت تو با علي چهها كردند. حضرت مشغول غسل و كفن او شدند و چون بر سلمان نماز گذاردند از آن حضرت صداي تكبير شديدي شنيديم و دو نفر ديگر را ديديم كه با آن حضرت نماز ميگذارند، چون سئوال كرديم فرمودند: يكي از آنها برادرم جعفر و ديگري خضر عليهالسّلام است. و با هر يك از آن دو هفتاد صفّ از ملائكه و در هر صفّي هزار هزار ملك بودند.» (حضرت سلمان را در قبر گذاشتند و خاك بر او انباشتند و سپس به مدينه مراجعت كردند و هنوز سپيدي صبح ظاهر نشده بود)....
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
ممنوع ؟
اعلام ممنوعيت ذكر فضائل حضرت علی توسط معاويه
«معاويه به ابن عبّاس گفت: ما به تمام كشورهاي اسلامي نوشتهايم كه مناقب علي را بر زبان نياورند، تو نيز زبان خود را از ذكر فضائل او بازدار. ابن عبّاس گفت: آيا ما را نهي ميكني از خواندنِ قرآن؟ معاويه گفت: نه. ابن عبّاس گفت: آيا ما را منع ميكني از تفسير و معناي قرآن؟ گفت: آري. ابن عبّاس گفت: آيا ما قرآن را بخوانيم ولي معني را نفهميم و سئوال نكنيم؟ گفت: سئوال بكن ليكن از اهل بيت سئوال مكن. ابن عبّاس گفت: قرآن بر اهل بيت نازل شده آيا ما از غير آنها بپرسيم؟ آيا تو ميخواهي ما را از پرستش خدا بازداري؟ بنابراين همة امّت هلاك خواهند شد. معاويه گفت: قرآن را بخوانيد امّا رواياتي را كه از رسول خدا دربارة شأن نزول آياتي كه دربارة أهل بيت نازل شده رسيده است براي مردم بيان نكنيد «آري ميخواهند نور خدا را خاموش كنند و با زبانهاي خود جلوي انتشار فضل و حقّ را بگيرند». سپس معاويه با صداي بلند ندا در داد: ذمّه و عهد من بري است از كسي كه در فضائل علي روايتي را بيان كند. و كار آنچنان سخت شد و ترس و خوف مردم از بيان فضائل به جائي رسيد كه عبدالله بن شدّاد لَيثي گويد: من دوست دارم يك روز تا شب بگذارند من مناقب علي را بيان كنم و سپس گردن مرا بزنند».(۱۴۰)...بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
جمعه نهم فروردین 1387
هزاران افسوس ...
تاسف ابن عباس...
رسول الله صلى الله عليه و آله در معرفى و نصب على بن ابيطالب اهتمام بسيار داشت، حتى در مرض موت توصيه و سفارش مىفرمود و مردم را به پيروى از آنحضرت دعوت مىفرمود، تا سرحديكه در همان ساعات آخر حيات كاغذ و قلمى خواستند تا بنويسند درباره امامت آنحضرت آنچه بايد بنويسند.ولى افسوس، و هزار افسوس، كه دومی مانع شد و نگذاشت مقصود رسول خدا تحقق يابد، و گفت: مرض بر او غلبه كرده، هذيان مىگويد، كتاب خدا ما را بس است، رسول خدا با يكدنيا اندوه و غم چشم از جهان بستند، ... بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب

