دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
شرح مقام امیرالمومنین از زبان پیغمبر
قالَ رَسُولُ اللهِ صَلّي الله عليه وآلهِ وَ سلَّم لِعَليٍّ ـ وَ ضَرَبَ بَيْنَ كِتْفَيْهِ ـ يا عَلِيٌ لَكَ سَبْعُ خِصالٍ لايُحاجُّكَ فِيهنَّ أحَدٌ يَومَ القِيامَةِ؛ أنتَ اوَّلُ المؤمِنِينَ باللهِ ايماناً، وَ اَوقاهُمْ بِعَهْدِ اللهِ، وَ أقوَمَهُمْ بِاَمرِاللهِ، وَ اَرافُهُمْ بِالرَّعِيَّةِ وَ اَقْسَمُهُمْ بِالسَّوِيَّةِ، وَ اَعْلَمُهُمْ بِالقَضِيَّةِ، وَ اعْظَمُهُمْ مَزِيَّةً يَوْمَ القِيَامَةِ.[40]
أبوسعيد گويد: «حضرت رسول اكرم با دست خود بين دو كتف علي زدند و فرمودند: اي علي در تو هفت صفت هست كه احدي در روز قيامت نميتواند با تو در آنها برابر شود و همطراز گردد: تو اوّل كسي هستي كه به خداي تعالي مؤمن شدي، و وفا كنندهترين مردم به عهد خدا هستي، و راستينترين و محكمترين آنها به امر خدا، و رئوفترين و مهربانترين آنها به رعيّت، و به تساوي قسمتكنندهترين آنها، و داناترين آنها به وقايع و امور، و مرافعات و حلّ خصومات، و بزرگترين منزله و رفيعترين درجة آنها در روز قيامت».
و معلوم است كه رسول خدا به طور اطلاق ميفرمايد اي علي، اين صفاتي كه در توست هيچ كس را در روز بازپسين قدرت برابري با تو نيست، يعني تمام انبياء و مرسلين نيز ياراي برابري با تو را ندارند. و در اين هفت صفت آن درجه و مقامي كه تو طيّ كردهاي آنها طيّ ننمودهاند.
[40] «حلية الاولياء» ج 1 ص 66.
جمعه سوم مهر 1388
اما درباره اميرالمؤمنين عليه السلام كه معلوم است سررشته دار معارف حقه و صاحب لواى حمد و پيشقدم در مراحل توحيد بودهاند، خداوند آن حضرت را در خانه خود و حرم خود در كعبه بدنيا آورد بعد از آنكه نور مقدس او را از آدم تا حضرت ابوطالب، در اصلاب نسلا بعد نسل حفظ فرمود.
نام مباركش على، كنيه اش ابوالحسن، پدرش حضرت ابو طالب فرزند عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بود، و ابو طالب برادر اعيانى حضرت عبدالله والد رسول الله بود، بنابراين آن حضرت ابن عم اعيانى رسول خدا بودهو نسبت او و حضرت رسول در جدشان حضرت عبدالمطلب مجتمع مىگردد.
ابوطالب از بزرگان مكه و خدمتگزاران برسول خدا بود، و از آن حضرت بسيار حمايت مىكرد، بطوريكه تا در قيد حيات بود كسى از مشركين قريش نتوانستبه آن حضرت آسيبى وارد كند، سه سال آن حضرت و ساير بنى هاشم را در شعبى كه معروف به شعب ابوطالب است در مكه حفظ و حراست نمود، و بتمام معنى فدوى و حامى رسول الله بود، تا هنگاميكه از دنيا رختبربست، دست تجاوز و تجاسر مشركين به رسول خدا باز شد و پيغمبر اكرم ناچار از هجرت به مدينه گرديد.
حضرت ابوطالب از مؤمنين واقعى، و مسلمين حقيقى برسول خدا بود[68] و اشعاريكه در مدح آن حضرت سروده بسيار، و در كتب احاديث و تواريخ ثبت است، لكن بعللى كه عمده آن حفظ و حراست از حضرت رسول الله بوده، ايمان خود را از قريش كتمان مىنمود و حضرت رسول بسيار او را دوست داشتند و به او پدر خطاب مىكردند.
در احوالات حضرت فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين عليه السلام
نام مادرش فاطمه، دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است، و چون اسد برادر عبدالمطلب است لذا ابوطالب و فاطمه پسر عمو و دختر عمو بودهاند.
حضرت فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤمنين از زنان بزرگوار اسلام است، و اول زنيست كه بعد از حضرت خديجه ايمان آورد و بحضرت رسول بسيار محبت مىنمود، حضرت او را مادر خطاب مىكردند، و چون بمدينه هجرت نمودند بدون فاصله با پاى برهنه حافية بمدينه هجرت نمود.
ابن جوزى مىگويد: و هى اول امراة هاجرت من مكة الى المدينة ماشية حافية و هى اول امراة بايعت رسول الله صلى الله عليه و آله بمكة بعد خديجة[69]
ابن صباغ مالكى مىگويد: فاطمه بنت اسد برسول خدا ايمان آورد و با حضرتش بمدينه هجرت نمود، چون در مدينه رحلت نمود پيغمبر اكرم او را در پيراهن خودشان كفن نمودند و دستور دادند كه اسامة بن زيد و ابو ايوب انصارى قبر او را حفر كنند.
چون حفر نموده بموضع لحد رسيدند، خود رسول الله در قبر پائين رفته و لحد او را با دست مبارك خود حفر كردند، و خاك لحد را با دست خود بيرون ريختند، چون از كار حفر فارغ شدند، خود در درون قبر به پشت خوابيدند، و گفتند:
الله الذى يحيى و يميت و هو حى لا يموت اللهم اغفر لامى فاطمة بنت اسد و لقنها حجتها و وسع عليها مدخلها بحق نبيك محمد و الانبياء الذين من قبلى فانك ارحم الراحمين[70]
خداست كه زنده مىكند و مىميراند و اوست كه ابدا نمىميرد.
بار پروردگار من، مادرم فاطمه بنت اسد را مورد مغفرت خود قرار داده، و حجت او را بزبان او القاء بفرما، و قبر را بر او وسيع گردان بحق فرستادهات و پيامبرت محمد و پيامبرانى كه قبل از من آمدهاند، تو ارحم الراحمين هستى.
اصحاب به حضرت عرضه داشتند[71] يا رسول الله ما ديديم تو را كه در اين عمل با فاطمه كارى كردى كه با هيچكس قبل از او ننموده بودى، پيراهن خود را كفن او نمودى، و لحد او را خود كندى، و در قبر او خوابيدى، و دعا براى او نمودى.
حضرت فرمودند من پيراهن خود را باو پوشانيدم تا خدا از لباسهاى بهشتى در بر او كند، و در قبر او خوابيدم تا فشار قبر بر او آسان گردد، فاطمه در رعايت امر من و مراقبت و حمايت من بهترين خلق بود بعد از ابوطالب سلام الله عليهما[72]
سبط ابن جوزى گويد كه: وفات فاطمه بنت اسد در سنه چهارم از هجرت بوده است.[73]
از ابو طالب و فاطمه بنت اسد چهار پسر بوجود آمد كه بترتيب طالب و عقيل و جعفر و على نام داشتند، و سن هر يك با ديگرى بترتيب ده سال فاصله داشت و يكدختر بنام فاخته كه لقبش ام هانى بوده است[74]
جاى ترديد نيست كه على عليه السلام در جوف كعبه خانه خدا متولد شد حميرى سيد اسمعيل بن محمد مي گويد:
ولدته فى حرم الاله و امنه و البيتحيث فنائه و المسجد
بيضاء طاهرة الثياب كريمة طابت و طاب وليدها و المولد
فى ليلة غابت نحوس نجومها و بدت مع القمر المنير الاسعد
ما لف فى خرق القوابل مثله الا ابن آمنة النبى محمد[75]
فاطمه بنت اسد على را زائيد در حرم خدا و محل امن و امان الهى، در بيت الله كه ساحتحرم و مسجد الحرام است.
فاطمه زنى پارسا و روشندل و پاكدامن و بزرگوار-پاك و پاكيزه بود هم خودش و هم فرزند مولودش و هم محل تولد مولودش.
در شبى اين مولود مبارك را زائيد كه ستارگان نحسش همه غائب شده بودند و فاطمه با آن ماه منير تابناك سعد و سعادت بدرخشيد.
هيچگاه چشم و روزگار نديده كه مانند اين مولود مسعود را دست قابلهها در پارچهاى بپيچند، مگر پسر آمنه: پيامبر اكرم محمد را.
و نيز در اين باره عبد الباقى عمر مي گويد:
انت العلى الذى فوق العلى رفعا ببطن مكة وسط البيت اذوضعا[76]
تو همان على بلند مقامى هستى، كه در بطن مكه در وسط بيتخدا كه بزمين نهاده شدى، از فراز رفعت و بلندى هم گذشتى و بر فوق علو و رفعت ترفيع يافتى.
حاكم نيشابورى گويد: لم يولد فى جوف الكعبة قبل على و لا بعده مولود سواه اكراما له و اجلا لا لمحله در جوف خانه كعبه هيچ مولودى غير از على متولد نشد، نه قبل از على و نه بعد از على، و اين بجهت اكرام و عنايتى است كه خداباو داشته و بعلت جلال و عظمتى است كه در مقام او مرعى داشته است
و نيز ابن صباغ مالكى گويد: ولد على عليه السلام بمكة المشرفة بداخل البيت الحرام فى يوم الجمعة الثالث عشر من شهر الله الاصم، رجب الفرد سنة ثلاثين من عام الفيل، قبل الهجرة بثلاث و عشرين سنة، و قيل بخمس و عشرين، و قبل البعثباثنتى عشرة سنة، و قيل بعشر سنين، و لم يولد فى البيت الحرام، قبله احد سواه، و هى فضيلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلائا لمرتبته و اظهارا لتكرمته، و كان على هاشميا من هاشميين و اول من ولده هاشم مرتين[77]
على عليه السلام در جوف خانه خدا، و داخل بيت الله الحرام در مكه مكرمه متولد شد، در روز جمعه سيزدهم ماه رجب سى سال قبل از عام الفيل، و قبل از بعثت رسول خدا به ده سال، و قبل از هجرت رسول خدا به بيست و سه سال.
متولد نشده است كسى قبل از على در خانه خدا، و اين فضيلتى كه خداوند آن حضرت را بدو اختصاص داده استبجهة جلال و عظمت مرتبه و بلندى و رفعت مقام، و نشان دادن شان و قدر آنحضرت است و على اولين هاشمى است كه از دو هاشمى متولد شده است[78] چون مادر او پدر او هر دو هاشمى بوده و قبل از او و برادرانش چنين هاشمى پا بعرصه وجود نگذاشت[79]
كيفيت ولادت اميرالمؤمنين در كعبه
اما در كيفيت ولادتش وارد است كه چون درد زائيدن، مادرش فاطمه را گرفت، فاطمه بخانه خدا پناه آورده، با ابتهال پردههاى خانه را گرفت، و تقاضاى سهولت زائيدن نمود، و نظرى به آسمان افكند و گفت:اى پروردگار من، من بتو ايمان آوردهام!و بهر پيغمبرى را كه فرستادهاى!و بهر كتابى كه نازل فرمودهاى!و تصديق نمودهام بفرمايشات ابراهيم خليل كه اين خانه را بنا كرده است!
بارالها بحق اين خانه، و بحق بنا كننده اين خانه، و بحق اين فرزندى كه در شكم دارم و مونس من است، و با من سخن مىگويد، و يقين دارم كه از آيات عظمت و جلال توست، اينكه آسان كنى بر من ولادت مرا.
عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن قعنب كه شاهد قضيه بودند مىگويند: ديديم كه ديوار خانه (در موضح مستجار) شكافته شد و فاطمه از آن داخل بيتشد، و از ديده نهان گرديده و شكاف خانه بهم آمد، و هر چه ما خواستيم در خانه را بگشائيم و از حال فاطمه اطلاع حاصل كنيم ميسر نشد، دانستيم كه اين يكى از آيات و اسرار خداست.
اين قضيه در مكه انتشار پيدا كرد، و زنها با يكديگر از اين خبر گفتگو مىكردند تا پس از سه روز همان نقطه از ديوار شكافته شد و فاطمه بنت اسد فرزند خود على را بر روى دست گرفته بخود مىباليد و فخر مىنمود، و مىگفت: كيست مانند من كه چنين پسرى در داخل كعبه بزايد[80].
و اما آنچه ابن صباغ مالكى از كتاب مناقب لابى العالى الفقيه المالكى نقل مىكند، آنستكه: از حضرت على بن الحسين نقل است روزى در خدمت پدرم حسين بن على نشسته بوديم، و جماعتى از زنان در آنجا مجتمع بودند يكى از آنها بسوى ما روى آورد، من به او گفتم خدا تو را رحمت كند!كه هستى؟گفت من زبدة دختر عجلان از بنى ساعده هستم.
گفتم: آيا مطلبى دارى؟و مىخواهى ما را از آن اطلاع دهى؟
گفت: آرى سوگند بخدا، ام عمارة دختر عبادة بن فضلة بن مالك بن عجلان ساعدى مرا خبر داد كه روزى در ميان زنان عرب بوديم كه ابوطالب با حال اندوه و حزن بسوى ما آمد، من باو گفتم: چرا اينطور پريشانى؟
گفت: چون فاطمه بنت اسد در شدت درد زاييدن گرفتار است.
پس ابوطالب دست فاطمه را گرفته و بكعبه آورد و او را در داخل كعبه جاى داد و گفت همين جا بنام خدا بنشين!ناگهان يكمرتبه او را درد سختى گرفت و طفل نظيف و پاكى را كه پاكيزهتر از او نديده بوديم متولد شد او را ابوطالب على نام گذارده و درباره او شعرى سرود:
سميته بعلى كى يدوم له عز العلو و عز الفخر ادومه
من او را على ناميدم براى آنكه عزت بلندى مقام و عزت فخر بطور مداوم و جاودان براى او باشد.
و در اينحال پيغمبر صلى الله عليه و آله آمدند و از كعبه على و مادرش فاطمه را بخانه مادرش بردند.
حضرت سجاد مىفرمايد: سوگند بخدا كه من هيچگاه چيز خوبى را نشنيده بودم مگر آنكه اين خبر از بهترين و خوبترين آنها بود[81]
شيخ سليمان قندوزى از كتاب «مودة القربى» از عباس بن عبدالمطلب روايت كرده است كه، فاطمه بنت اسد ميل داشت اسم اين فرزند را اسد بنام پدر خودش بگذارد، و حضرت ابوطالب بدين اسم راضى نبود و بفاطمه گفت: بيا با هم در شب تاريكى از كوه ابوقيس بالا رويم و خداوند آفريننده جهان را بخوانيم، شايد خودش ما را از اسم اين فرزند آگاهى دهد.
چون شب فرا رسيد هر دو از منزل خارج شده و از كوه ابوقيس بالا رفتند و هر دو خدا را خواندند و ابوطالب اين ابيات را انشاء كرد:
يا رب يا ذا الغسق الدجى و الفلق المبتلج المضى
بين لنا عن امرك المقضى بما نسمى ذلك الصبى
اى پروردگار من!اى صاحب اين شب تار!واى صاحب صبح روشن!از امر خود كه در قضاى تو گذشته است ما را واقف گردان كه نام اين پسر را چه بگذاريم؟
در اين حال صداى خش خشى بالاى سر آنها در آسمان پيدا شد، ابوطالب سر خود را بلند كرد، ديد لوحى سبزفام است مثل زبرجد، و در او چهار سطر نوشته، با دو دست او را گرفته و او را محكم بسينه خود چسبانيد در روى آن نوشته بود:
خصصتما بالولد الزكى و الطاهر المنتجب الرضى
و اسمه من قاهر على على اشتق من العلى
من شما دو نفر را اختصاص دادم بيك فرزند پاكيزه و طاهر و اختيار شده و پسنديده و اسم او را از مقام رفيع و با عظمت على گذاردم، كه مشتق از اسم خودم على است، ابوطالب بسيار مسرور شد و سجده نمود و ده شتر عقيقه كرد، و اين لوح را در خانه كعبه آويزان نمود، و بنى هاشم باو فخر مىنمودند تا در زمان هشام بن عبدالملك كه حجاج با ابن زبير نبرد كرد غائب شد.[82]
[68] رجوع شود بكتاب مؤمن قريش تاليف خنيزى و كتاب الحجة على الذاهب الى تكفير ابيطالب تاليف فخار بن سعد بن فخار موسوى حائرى و او از ابن ادريس حلى روايت مىكند و محقق حلى از او روايت مىنمايد و نيز رجوع شود بكتاب «ابوطالب حامى الرسول و ناصره» تاليف علامه نجم الدين شريف عسكرى
[69] ذيل صفحه 13 از «فصول المهمه» ابن صباغ، و «تذكره سبط» ابن جوزى ص 6
[70] «فصول المهمه» ص 13
[71] ابن اثير ذيل كلام ابن صباغ را در ج 5 ص 517 از اسد الغابة نقل مىكند
[72] تا اينجا كلام ابن صباغ بود
[73] «تذكرة الخواص» ص 6
[74] «فصول المهمه» ابن صباغ نقلا عن ضياء الدين ابوالمؤيد موفق بن احمد خوارزمى در كتاب «مناقب» خود
[75] ديوان حميرى ص 155. مؤلف ديوان مىگويد تخريج اين ابيات از «اعيان الشيعه» ج 12 ص 240 و «مناقب» ج 2 ص 175 و «دلائل الصدق» ج 2 ص 328 است
[76] تعليقه اشعار حميرى در ديوان حميرى ص 155
[77] فصول المهمه ص 12 و نيز ابن اثير در «اسد الغابة» ج 4 ص 16 گفته است كه و هو اول هاشمى ولد بين هاشميين
[78] على اميرالمؤمنين عليه السلام اول هاشمى متولد از هاشمين نيستند چون برادر بزرگترشان داراى اين صفتبود لذا در ترجمه اصلاح شده است.
[79] در كتاب الغدير ج 6 از ص 21 تا ص 38 روايات وارده در ولادت حضرت را در جوف كعبه با مدارك آنها و نام علمائى را از اهل تسنن كه آنها را در كتب خود ضبط نمودهاند و شعرائى كه در اين باره قصائدى سروده اند با شعر آنان ذكر نموده است
[80] «غاية المرام» ص 13 از كتاب «امالى» شيخ طوسى
[81] «فصول المهمه» ص 12 و «غاية المرام» ص 13 از طريق عامه از كتاب «مناقب» ابن مغازلى شافعى نقل كرده است.
[82] «ينابيع المودة» ص 255
دوشنبه دهم فروردین 1388
شجاعت امیرالمومنین
جانبازي و دلاوري امیرالمومنین در جنگ احد
تمام تواريخ مسلّم اتّفاق نظر دارند بر اينكه: اولی در جنگ اُحُد أبداً زخمى و جراحتى نديد، و او با دومی به كوه پناهنده شده، دست از جنگ شستند و محمّد را مقتول پنداشتند، و سومی به طورى فرار كرد كه تا سه روز ناپديد بود و پس از سه روز وارد مدينه شد. و أميرالمؤمنين علىّ بن أبىطالب و حضرت حمزه سيّدالشّهداءعليهما السلام و ابودُجانه و سهلبنحُنَيْف أنصارى بودند كه قيام و إقدام به از بين بردن و متفرّق نمودن لشگر كردند. آنان بودند كه از شروع نبرد تا آخرين لحظه با پيامبر بوده و در مقابل آن حضرت جان خود را بر روى كف داشته و از جان اسلام و حيات رسول خدا دفاع مىنمودند.
واقدى در «مغازى»، و طبرى و ابن اثير در تواريخ خود نقل كردهاند كه: چون علمدار سپاه قريش كه از بنى عبدالدّار بود و نامش طَلْحَة بْن أبى طَلْحَة بود در برابر سپاه اسلام ايستاد و مبارز خواست و گفت: اى أصحاب محمّد شما مىپنداريد كه خداوند ما را با شمشيرهايتان فوراً به آتش دوزخ مىفرستد و شما را با شمشيرهاى ما بزودى به سوى بهشت روانه مىكند؟ آيا در ميان شما يك نفر هست كه خدا او را بزودى با شمشير من به بهشت روانه سازد و يا مرا با شمشير وى فوراً به دوزخ بفرستد؟!
حضرت أسدالله الغالب شير بيشه توحيد و شجاعت أميرالمؤمنين ـ عليه أفضل صلوات المصلّين ـ به سوى او رفت و مىگفت: آرى سوگند به خدا دست از تو بر نمىدارم تا با شمشيرم با شتاب به سوى دوزخت بفرستم و يا تو مرا بزودى به سوى بهشتم بفرستى! أميرالمؤمنين با شمشير پايش را قطع كرد، مكشوف العورة بر روى زمين افتاد، و صداى تكبير رسول خدا صلى الله عليه وآله برخاست. [14]
و آنگاه جماعتى از بنىعبدالدّار يكى پس از ديگرى عَلَم مشركين را برگرفتند و أميرالمؤمنينعليه السلام همه را كشت و به دوزخ فرستاد و عَلَم آنها برروى زمين افتاد و كسى ديگر نبود تا عَلَم را بردارد.
از عبدالله بن عبّاس روايت كرده اند که گفت: اميرالمؤمنين علىبنابيطالب عليه السلام چهار چيز دارد كه براى أحدى از امّت پيغمبر نيست: او أوّلين مردى است از عرب و عجم كه با رسول خدا صلى الله عليه وآله نماز گزارده است، و اوست صاحب لواى او در هر جنگ [22] ، و اوست كسى كه در روز غزوه اُحد ثابت ماند و همه مردم فرار كردند و اوست كسى كه پيامبرصلى الله عليه وآله را در داخل قبر نهاد. بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
علم امیرالمومنین
أمير المؤمنين در علم مانند رسول خدا بود.
بَيْهَقّي از أبُو حَيَّانِ تَيْمي [23] روايت كرده است كه او گفت: در مجلس او مردي از مجلس قَاسِمُ بْنُ مُجَمِّع والي اهواز حاضر بود گفت كه: در مجلس او مردي از بني هاشم حضور داشت و به او گفت: أصْلَحَ اللهُ الامِيرَ «خداوند به أمير خير و رحمت برساند»! آيا من براي تو فضيلتي دربارة عليّ بن أبيطالب رضي الله عنه بيان نكنم؟! امير گفت: آري اگر ميل داري!
آن مرد هاشمي گفت: پدرم براي من گفت: من در مجلس مُحَمَّدُ بْنُ عَائِشَه در بصره حاضر بودم كه مردي از ميان حلقة جمعيّت برخاست و به او گفت: اي أبا عبدالرّحمن! أفضل اصحاب رسول خدا صلّي الله عليه (وآله) وسلّم چه كسي بوده است؟!
گفت: أبُوبَكْر، و عُمَر، و عُثْمَان، و طَلْحَه، و زُبَيْر، و سَعْد، و سَعِيد، و عَبْدُ الرَّحْمن، و أبُو عُبَيْدَةُ بْنُ الْجَرَّاحِ.
آنمرد گفت: فَأيْنَ عَلِيُّ بْنُ أبِيطالبٍ؟! «پس عليّ بن أبيطالب كجاست؟!»
مُحَمَّدُ بْنُ عَائِشَه گفت: اي مرد آيا تو از اصحاب رسول خدا پرسش ميكني، يا از خود او؟
آن مرد گفت: من از اصحاب او پرسش ميكنم؟
ابن عائشه گفت: خداوند تبارك و تعالي ميگويد: فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكُمْ وَ نِسَآءَنَا وَ نِسَآءَكُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَكُمْ.[24]
«علي نفس رسول خداست» فَكَيْفَ يَكُونُ أصْحَابُهُ مِثْلَ نَفْسِهِ. [25]
«چگونه اصحاب او مثل خود او هستند؟!»
و از ابن عبّاس روايت كرده است كه گفت: كَانَ لِعَلِيٍّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ خِصَالٌ ضَوَارِسُ قَوَاطِعُ: سِطَةٌ فِي الْعَشِيرَةِ، وَ صِهورٌ بِالرَّسُولِ، وَ عِلْمٌ بِالتَّنْزِيلِ، وَ فِقْهٌ فِي التَّأْويلِ، وَ صَبْرٌ عِنْدَ النِّزَالِ، وَ مُقَاوَمَةُ الاْبْطَالِ، وَ كَانَ ألدَّ إذَا أعْضَلَ، ذَارَأيٍ إذَا أشْكَلَ.[26]
«براي عليّ بن أبيطالب خصلتهائي بوده است كه همچون دندانهاي قاطع و جدا كننده، وي را از جهت اهميّت و عظمت از همكان ممتاز ميساخته است: در عشيره و طائفة خود از نظر حسب و نسب داراي مقام شرافت بوده است؛ دامادي رسول خدا را داشته؛ نه تنزيل و ظاهر قرآن و شأن نزول و كيفيّت آن عالم بوده است؛ و به تأويل و باطن قرآن و مراد حقيقي و معناي آن فقيه و فهيم بوده است، و در جنگ تن به تن شكيبا و داراي تحمّل و استقامت بوده است؛ و در برابر شَجْعان و رزم آوران، ايستادگي و مقاومت داشته است؛ و زماني كه امر ديني مشكل ميشد، و دشمنان عويصه و مشكلهاي پيش ميآوردند، شديد الخصومه بود؛ و چون در مسألهاي و امر مهمّي راه حلّ بسته ميشد، او داراي رأي صائب و نظريّة مشكل گشا بود.»
[23] در «تهذيب التهذيب»، ج 11،ص 214 گويد: أبوحيّان تَيَمي، يحيي بن حيّان كوفي بوده است.
[24] آية 61، از سورة 3: ءال عمران: فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَآءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالُوا نَدْعُ أَبْنَاءَنا وَ أَبْنَاءَكُمْ وَ نِسَآءَنَا وَ نِسَآءَكُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي الْكَـ'ذِبِينَ.
اين آيه راجع به مباهلة رسول خداست با مردمان نصراني مذهب نَجْرَان كه گفتند: عيسي پسر خداست و رسول اكرم با آنها قرار مباهله و ملاعنه را گذاردند وبا أخصّ از خاصان خود يعني أميرالمؤمنين و فاطمه زهرا و حسنين عليه السّلام براي مباهله بيرون شدند و نصاري ترسيدند و مباهله نكردند؛ و شاهد در اين است كه رسول خدا در اين آيه أميرالمؤمنين را نفس خود و جان خود از قول خداوند حكايت كرده است. و ترجمه آيه اين است: «پس كسي كه با تو در اين مطلب محاجّه و گفتگو كند، بعد از آنكه علم به حقيقت آن (كه عيسي پسر خدا نيست و او همانند آدم است كه خداوند او را از خاك بيافريد) بر تو مكشوف افتاد، در اين صورت به آنها بگو: بيائيد! ما پسران خود را و پسران شما را و زنان خود را و زنان شما را و جانهاي خود را و جانهاي شما را بخوانيم؛ و سپس دعا كنيم و دورباش و لعنت خداوند را بر دروغگويان قرار دهيم.» شاهد در اين است كه در اين آيه علي را جان پيغمبر شمرده است.
[25] «المحاسن و المساوي» بيهقي، ج 1، ص 63 و ص 64
[26] همين كتاب و همين موضع، ص 70
چهارشنبه بیستم آذر 1387
خطبة رسول خدا در غدير خمّ
خطبة رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم در غدير خمّ
چون رسول خدا صلى الله عليه و آله در وادی غدیر از نماز ظهر فارغ شد، بر آن منبر جهازى بالا رفت و در حاليكه در وسط جمعيت قرار گرفته بود صداى خود را به خواندن خطبه بلند كرد و به طورى بلند خطبه مىخواند كه صدايش را به همه جمعيت مىرساند، و چنين ايراد خطبه كرد:
«حمد و ستايش مختص ذات خداوند است، و ما به او ايمان داريم، و توكل بر او مىنمائيم، و پناه مىبريم به خداوند از شرور نفسهاى خودمان، و از زشتىهاى كردارمان، آنچنان خداوندى كه اگر كسى گمراه شود، راهنماى او نخواهد بود، و اگر كسى را هدايت نمايد، ديگر گمراه كنندهاى نخواهد داشت، و شهادت مىدهم كه معبودى جز خداوند نيست، و اينكه محمد بنده او و فرستاده اوست.
اما بعد، اى مردم! خداوند لطيف و خبير چنين به من آگاهانيده است كه: مقدار عمر هر پيغمبرى به قدر نصف عمر پيغمبرى است كه قبل از او آمده است [5]، و نزديك است كه مرا براى ارتحال به سوى خدا بخوانند و من اجابت كنم، و من در پيشگاه خداوند مورد سؤال و پرسش واقع مىشوم، و شما نيز مورد پرسش قرار مىگيريد! بنابراين در موقف قيامت در پيشگاه پروردگار چه خواهيد گفت؟! ....بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
انتقال نور الهی و حقیقت محمدی به امیرالمومنین
نور الهي و حقيقت محمدي پس از پيامبر اكرم به امير المؤمنين منتقل شد
رسول خدا فرمود ان الله جعل ذرية كل نبى فى صلبه و جعل ذريتى في صلب على بن ابى طالب[20] خداوند ذريه هر پيغمبرى را از صلب خود آن پيغمبر قرار داد و ذريه مرا از صلب على بن ابيطالب قرار داد. از سلمان روايتست كه: سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: كنت انا و على نورا بين يدى الله تعالى قبل ان يخلق آدم باربعة عشر الف عام فلما خلق الله آدم قسم ذلك النور جزئين جزء انا و جزء على اخرجه احمد فى المناقب.[21]
احمد بن حنبل كه يكى از بزرگان ائمه اهل تسنن است، طبق روايت كتاب الرياض النضره از سلمان فارسى روايت كرده است كه او مىگويد: از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: من و على نور واحدى بوديم در نزد خداوند تعالى، قبل از آنكه آدم را بيافريند به فاصله چهارده هزار سال.
سپس چون خداوند آدم را آفريد آن نور را دو قسمت نمود: يكى از آن دو قسمت من هستم، و قسمت ديگر على است.
و نيز از كتاب مودة القربى در ينابيع المودة حديث مىكند از عثمان كه او از رسول خدا روايت مىكند كه: خلقت انا و على من نور واحد قبل ان يخلق الله آدم باربعة آلاف عام فلما خلق الله آدم ركب ذلك النور فى صلبه فلم ينزل شيئا واحدا حتى افترقنا فى صلب عبد المطلب، ففىَّ النبوة و فى على الوصية[22]
عثمان بن عفان از پيغمبر اكرم روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: خداوند تبارك و تعالى چهارده هزار سال پيش از آنكه آدم بوالبشر را خلق كند من و على را از نور واحد بيافريد، چون آدم را خلق كرد آن نور را در صلب او قرار داد و دائما آن نور نسلا بعد نسل واحد بود تا در صلب عبدالمطلب بدو قسمت منقسم شد نيمى به من و نيمى به على بن ابيطالب منتقل شد پس خداوند نبوت را در من قرار داد و وصايت و ولايت را در على قرار داد.
مورخ امين حسين بن على مسعودى در مروج الذهب روايت نغز و پرمحتوائى را از اميرالمؤمنين عليه السلام درباره آغاز آفرينش و كيفيت خلقت نور محمد و آل محمد عليهم السلام و نحوه انتقال آن نور در نشئات مختلفه بيان مىكند، تا مىرسد به خلقت ملائكه و آفرينش آدم.
و پس از آن مىفرمايد: ثم نبه آدم على مستودعه، و كشف له[عن]خطر ما ائتمنه عليه، بعد ما سماه اماما عند الملائكة،
فكان حظ آدم من الخير ما آواه من مستودع نورنا، و لم يزل الله تعالى يخبا النور تحت الزمان الى ان فضل محمدا صلى الله عليه (و آله) و سلم فى ظاهر الفترات.
فدعا الناس ظاهرا و باطنا، و ندبهم سرا و اعلانا، و استدعى عليه السلام التنبيه على العهد الذى قدمه الى الذر قبل النسل
فمن وافقه و قبس من مصباح النور المقدم، اهتدى الى سره و استبان واضح امره، و من ابلسته الغفلة، استحق السخط
ثم انتقل النور الى غرائزنا، و لمع فى ائمتنا فنحن انوار السماء و انوار الارض، فبنا النجاة، و منا مكنون العلم، و الينا مصير الامور،
و بمهدينا تنقطع الحجج، خاتمة الائمة، و منقذ الامة، و غاية النور، و مصدر الامور
فنحن افضل المخلوقين، و اشرف الموحدين، و حجج رب العالمين.
فليهنا بالنعمة من تمسك بولايتنا، و قبض على عروتنا
ترجمه: و سپس خداوند آدم بوالبشر را بر آنچه در او به وديعت نهفته شده بود آگاه و مطلع گردانيد، و از عظمت و بزرگى آنچه نزدش به رسم امانتسپرده و او را بر آن امين قرار داده بود، پرده برداشت، و اين بعد از آن بود كه آدم را در نزد فرشتگان به عنوان «امام» نامگذارى نموده و منصب امامت و ولايت را بدو تفويض كرده بود.
بنابراين حظ و بهره آدم از خير و رحمت، بهمان مقدارى بود كه خداوند از نور نهفته و به وديعتسپرده شده ما، در او فرود آورده و تمكين داده بود.
و بر همين منوال خداوند تعالى پيوسته آن نور را در تحت گذران زمانها پنهان مىداشت تا اينكه محمد را كه درود و سلام خدا بر او و بر اهل بيتش باد-در ظاهر زمانهاى فترت نيز-كه از پيامبران خالى بود-برترى و فضيلت داد.
در اينحال مردم را از دو وجهه ظاهر و باطن به اين پيامبر دعوت نمود، و درپنهان و آشكار به تبعيت و پيروى از شريعت او خواند.
و اين پيامبر مردم را بر همان عهد و ميثاقى كه خداوند قبل از پيدايش نسل، در عالم ذر با آن نموده بود متنبه و آگاه ساخته، و بر همان اساس و بنيان انسانها را دعوت كرد.
كسانى كه با اين پيامبر موافقت نموده، و از آن چراغ تابان پيشين مشعلى براى خود فروزان نموده بودند، به سر واقعيت او راه يافتند، و از امر روشن او بهره ها يافتند.
و كسانى كه به غفلت دچار تحير و سرگردانى شدند، سزاوار خشم و غضب گشتند.
تا آنكه آن نور در طبيعتهاى ما منتقل شد، و در امامان ما درخشيد.
پس ما نورهاى آسمانها و نورهاى زمين هستيم، و به وسيله ما نجات و رستگارى خواهد بود، و آن علمهاى پنهان و دانشهاى مخفى از ما ظهور و بروز خواهد نمود و بازگشت امور به سوى ماست.
و با قيام مهدى ما، حجتها و دليلها منقطع گشته و خاتمه خواهد يافت و اوستخاتمه پيشوايان و امامان، و اوست نجات دهنده و رهاننده امت و اوست غايت و نهايت نور و محل صدور امور.
پس ما افضل از تمام آفريدگانيم و اعلى و اشرف از جميع يكتاپرستانيم و حجتهاى الهيه و دليلهاى پروردگار جهانيانيم.
پس گوارا باد به نعمتهاى الهيه كسى كه به ولايت ما تمسك جويد و چنگ زند، و دستاويز ولايت ما را به دست گيرد.
[20] ينابيع المودة ص 252
[21] الرياض النضرة ص 164
[22] ينابيع المودة ص 256
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
هزار باب علم
گشايش هزار باب علم به روي اميرالمؤمنين عليه السلام
أبو نُعَيم حافظ اصفهاني با اسناد خود از زيدبن علي، از پدرش، از جدّش، از علي عليه السّلام روايت كرده است كه گفت: عَلَّمَنِي رَسُولُ اللهِ ألْفَ بَابٍ، يُفْتَحُ كُلُّ بَابٍ إلَي ألْفِ بَابٍ «رسول خدا به من هزار دَر از علم را تعليم كرد كه هر دري از آن به هزار دَرِ ديگر گشوده ميشود».
و از حضرت صادق عليه السّلام آمده است كه: كَانَ فِي ذُؤابَةِ سَيْفِ النَّبِي صَلَّي الله عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسلَّم صَحِيفَةٌ صَغِيرَةٌ هِيَ الاحْرُفُ الَّتي يَفْتَحُ كُلُّ حَرْفٍ ألْفَ حَرْفٍ، فَمَا خَرَجَ مِنْهَا حَرْفَانِ حَتَّي السَّاعَةِ «در محفظهاي كه با بندي به شمشير رسول خدا بسته بود، نامة كوچكي بود كه عبارت بود از حروفي كه هر يك از آنها هزار حرف ديگر را ميگشود. و تا اين ساعت بيش از دو حرف از آن بيرون نيامده است».
و در روايتي است كه آن صحيفه را علي عليه السّلام به حسن عليه السّلام داد و او حروفي را از آن قرائت نمود. و پس از آن به حسين عليه السّلام داد او نيز آن را قرائت كرد. و سپس آن را به محمّد بن حنفيّه داد و او نتوانست آن را بگشايد.
أبوالقاسم بُسْتي گويد: و اين مثل اين است كه بگويد: الرِّبا في كُلِّ مَكيلٍ في العَادَةِ أيِّ مَوْضِعٍ كَانَ وَ فِي كُلِّ مَوْزُونٍ «ربا در معاملات عبارت است از: زيادي كيل در يك طرف معامله، در هر چيزي كه در عرف و عادت آن را با پيمانه ميسنجند، هر جا كه بوده باشد. و ينز در هر چيزي است كه در عرف با وزنه سنجيده شود».
و مثل اين است كه بگويد: يَحِلُّ مِنَ البَيضِ كُلُّ مَا دَقَّ أعلاهُ وَ غَلُظَ أسْفَلُهُ «از تخمهاي پرندگان آن تخمي حلال است كه طرف بالايش باريك، و طرف پائينش پهن باشد».
و مثل اين است كه بگويد: يَحْرُمُ مِنَ السّبَاعِ كُلُّ ذِي نَابٍ، وَ ذِي مِخْلَبٍ مِنَ الطَّيْرِ، وَ يَحِلُّ البَاقِي «از درندگان آن حيواني حرام گوشت است كه نيش داشته باشد، و از پرندگان آن مرغي حرام گوشت است كه ناخن درنده داشته باشد، و غير از اين دو صنف از سباع و طيور بقيّة اقسام آن حلال است».
و همين طور است گفتار حضرت صادق عليه السّلام: كُلُّ مَا غَلَبَ اللهُ عَلَيْهِ مِن أمرِهِ فَاللهُ أعْذَرُ لِعَبْدِهِ «در هر امري كه از جانب خدا پيش بيايد بدون دخالت بنده، و بدين جهت نتواند بنده تكاليف خود را انجام دهد، خداوند پذيراتر و بهتر قبول كنندة عذر از طرف بندة خود ميباشد».
شنبه هشتم تیر 1387
سفر امیرالمومنین به مدائن
آمدن اميرالمؤمنين از مدينه به مدائن براي دفن سلمان (ره)
ابن شهرآشوب روايت كند از حبيب بن حسن عَتَّكي از جابربن عبدالله انصاري كه گفت: «حضرت أميرالمؤمنين عليهالسّلام نماز صبح را به جماعت در مدينه با ما خواندند و پس از آن رو به ما نموده گفتند: اي مردم خدا اجر شما را در مرگ برادرتان سلمان، بزرگ قرار دهد. و در آن وقت عمامة رسول خدا را به سر بستند، و دِراعه رسول خدا را پوشيدند و قَضيب رسول خدا را به دست گرفته و شمشير او را حمايل نموده و بر ناقة غضباء كه از رسول خدا به ارث رسيده بود سوار شدند و به قنبر گفتند: از يك تا دَه بشمار، قنبر گويد: همين كه شرمدم ما در مدائن در پشت در خانة سلمان بوديم. زادان گويد كه چون: مرگ سلمان نزديك شد من به او گفتم: كه ترا غسل ميدهد؟ گفت: همان كسي كه رسول خدا را غسل داده است. گفتم: اي سلمان تو در مدائن هستي و او در مدينه است. گفت: اي زادان چون جانم از بدنم پرواز كرد جانه و لحية مرا ببند در آن حال صداي چيزي كه به زمين افتد خواهي شنيد. زادان گويد: سلمان روحش از قالب تن پرواز كرد، من چانة او را بستم، در آن حال صداي چيزي كه به زمين سقوط نمايد در پشت در شنيدم. در را باز كردم ديدم أميرالمؤمنين عليهالسّلام است. حضرت فرمود: اي زادان بندة صالح و عبد پرهيزگار خدا سلمان جان داد؟ عرض كردم: بلي اي آقاي من. حضرت وارد شد و رداء را از روي سلمان كنار زد، سلمان بر روي أميرالمؤمنين تبّسمي كرد. حضرت فرمود: آفرين بر تو اي سلمان، چون به محضر مقدّس رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم رسيدي بگو بعد از تو امّت تو با علي چهها كردند. حضرت مشغول غسل و كفن او شدند و چون بر سلمان نماز گذاردند از آن حضرت صداي تكبير شديدي شنيديم و دو نفر ديگر را ديديم كه با آن حضرت نماز ميگذارند، چون سئوال كرديم فرمودند: يكي از آنها برادرم جعفر و ديگري خضر عليهالسّلام است. و با هر يك از آن دو هفتاد صفّ از ملائكه و در هر صفّي هزار هزار ملك بودند.» (حضرت سلمان را در قبر گذاشتند و خاك بر او انباشتند و سپس به مدينه مراجعت كردند و هنوز سپيدي صبح ظاهر نشده بود)....
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
