جمعه سی ام شهریور 1386
اتحاد نفس رسول اكرم با نفس امير المؤمنين.خصال موجوده در اميرالمؤمنين
روايات درباره اتحاد نفس رسول اكرم با نفس امير المؤمنين
قندوزى ميگويد: اخرج صاحب المناقب عن جعفر الصادق، عن ابيه، عن جده على بن الحسين: ان الحسن بن على عليهم السلام قال فى خطبته: قال الله تعالى لجدى صلى الله عليه و آله حين جحده كفرة اهل نجران و حاجوه:
«فقل: تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين»[274]
فاخرج جدى صلى الله عليه و آله معه من الانفس ابى، و من البنين انا و اخى الحسين، و من النساء فاطمة امى، فنحن اهله و لحمه و دمه و نفسه، و نحن منه و هو منا ثم قال:
و فى عيون الاخبار عن الريان بن الصلت قال الرضا رضى الله عنه: عنى الله من انفسنا نفس على و مما يدل على ذلك قول النبى صلى الله عليه و آله لتنتهين بنو وليعة اولا بعثن اليهم رجلا كنفسى يعنى على بن ابيطالب فهذه خصوصية لا يلحقهم فيه بشر و قد تقدم فى الباب الخامس[275]
صاحب مناقب از امام جعفر صادق عليه السلام از پدرش از جدش حضرت على بن الحسين عليه السلام روايت كرده است كه: حضرت امام مجتبى حسن بن على عليهما السلام در خطبه خود فرمودند:
خداى تعالى، در هنگاميكه كفار و منكرين از اهل نجران، دعوت جدم رسول الله را قبول نكرده و رد كردند، بجدم چنين خطاب فرستاد:
بگو: بيائيد، بخوانيم پسرانمان را، و پسرانتان را، و زنانمان را و زنانتان را، و جانهايمان را و جانهايتان را و سپس بدرگاه خدا ابتهال و تضرع نموده، و لعنت و دور باش از خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
در اينحال جد من صلى الله عليه و آله از جانها كه بايد با خود ببرد پدرم را برداشت، و از پسران من و برادرم حسين را، و از زنان، مادرم فاطمه را.
پس ما اهل رسول الله هستيم، و گوشت او و خون او و جان او هستيم، و ما از او هستيم و او از ماست. و در كتاب عيون اخبار الرضا از ريان بن صلت روايت است كه حضرت امام رضا عليه السلام فرمودند:
خداوند از لفظ انفسنا در آيه مباركه، نفس على را قصد كرده است و دليل آن اينكه: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند:
بنو وليعة بايد دست از تمرد خود برگرداند، و گرنه من كسى را براى جنگ با آنها ميفرستم كه مثل نفس من باشد، و مرادشان از آن كس كه حكم جان رسول الله را داشت على بن ابيطالب بودند.
پس اين يك خصوصيتى است كه در على است و هيچ فردى از افراد بشر نمىتواند باينمقام دسترسى پيدا كند.
سپس ميگويد: اخرج احمد بن حنبل فى المسند عن عبدالله بن حنطب قال قال رسول الله صلى الله عليه و آله لوفد ثقيف حين جاوه: لتسلمن او لابعثن اليكم رجلا كنفسى ليضربن اعناقكم، و ليسبين ذراريكم، و لياخذن اموالكم، فالتفت الى على، و اخذ بيده فقال: هو هذا مرتين[276]
احمد بن حنبل در مسند خود از عبدالله بن حنطب روايت كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بجماعتى از ثقيف كه بر آنحضرت وارد شده بودند فرمودند:
بايد تسليم شويد!و گرنه من ميفرستم بسوى شما مردى را كه حكم جان مرا دارد تا گردنهاى شما را بزند، و اولاد شما را اسير كند، و اموال شما را بگيرد سپس حضرت بسوى على بن ابيطالب توجه نموده و دست او را گرفتند و دوبار فرمودند: آن مرد اينست.
و نيز گويد: اخرج احمد بن حنبل فى المسند و فى المناقب: ان رسول الله قال: لتنتهين يا بنى وليعة، او لابعثن اليكم رجلا كنفسى يمضى فيكم امرى، يقتل المقاتلة، و يسبى الذرية، فالتفت الى على، فاخذ بيده و قال هو هذا مرتين
و سپس گويد عين اينحديث را موفق بن احمد خوارزمى مكى بهمين الفاظ تخريج نموده است[277]
احمد بن حنبل در مسند خود گويد و نيز در مناقب خود آورده است كه رسول الله صلى الله عليه و آله فرمودند:
اى بنى وليعه دست از تمرد و سركشى برداريد، و گرنه من برميانگيزم بسوى شما مردى را كه حكم نفس مرا دارد، و امر مرا درباره شما اجرا ميكند: با مردان جنگى شما جنگ ميكند و ذريه شما را اسير ميكند.
و پس از اين گفتار رسول خدا بسوى اميرالمؤمنين عليه السلام التفات نموده و دست او را گرفته و دوبار فرمودند: آن مرد اينست.
و نيز از كتاب مشكاة نقل ميكند: از حبيش بن جناده رضى الله عنه، قال: قال رسول الله صلى الله عليه (و آله) و سلم: على منى و انا من على و لا يؤدى عنى الا انا او على.
حضرت رسول الله فرمودند: على از من است و من از على هستم، و ذمه مرا هيچكس نمىتواند ادا كند مگر خود من يا على.
و سپس گويد اينحديث را ترمذى روايتكرده است، و احمد بن حنبل ايضا از حبيش بن جناده روايت كرده است، و ترمذى گويد: هذا حديثحسن غريب صحيح
و همچنين اينحديث را ابن ماجه از ابن جناده روايت كرده است[278]
و نيز گويد كه در مشكاة از عمران بن حصين رضى الله عنه روايت كرده است كه قال النبى (ص) قال: ان عليا منى و انا منه و هو ولى كل مؤمن بعدى رواه الترمذى.[279]
و نيز گويد حموينى در فرائد السبطين با اسناد خود از على كرم الله وجهه روايت كرده است كه قال: اهدى الى رسول الله صلى الله عليه و آله قنو موزة يقشر الموز بيده، و جعلها فى فمى فقال قائل: يا رسول الله: انك تحب عليا؟
قال: او ما علمت ان عليا منى و انا من على[280]
«از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده است كه فرمود براى رسول خدا شاخه موزى بهديهآوردند، حضرت موز را با دستخود پوست ميكند و در دهان من ميگذارد، گويندهاى گفت:اى رسول خدا تو على را دوست ميدارى؟حضرت فرمود: آيا نميدانى كه على از من است و من از على هستم.
و نيز گويد: احمد بن حنبل در مسند خود از حبيش بن جناده سلولى روايت كرده است كه قال سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: على منى و انا منه و لا يؤدى عنى الا انا او على[281]
و نيز گويد: در كتاب مناقب از عطية بن سعد عوفى از مخدوج بن زبير ذهلى روايت است كه قال: نزلت آية اصحاب الجنة هم الفائزون
فقلنا: يا رسول الله من اصحاب الجنة؟
قال: من اطاعنى، و والى عليا من بعدى و اخذ رسول الله صلى الله عليه و آله بكف على فقال: ان عليا منى، و انا منه، فمن حاده فقد حادنى، و من حادنى اسخط الله عز و جل.
ثم قال: يا على: حربك حربى، و سلمك سلمى، و انت العلم بينى و بين امتى
قال عطية: سالت زيد بن ارقم عن حديث مخدوج قال: اشهد الله لقد حدثنا به رسول الله
مخدوج بن زبير گويد: كه چون آيه«ان اصحاب الجنة هم الفائزون»بر رسول خدا نازل شد، عرض كرديم:اى رسول خدا اصحاب بهشت چه كسانند؟
فرمود: «كسى كه مرا اطاعت كند و على را بعد از من سرپرست و صاحب اختيار خود قرار دهد.
در اين حال حضرت رسول الله دست على را گرفته فرمود: حقا على از من است و من از على هستم، پس كسى كه با او ستيزگى كند، با من ستيزگى نموده، و كسيكه با من ستيزگى كند، خداوند عز و جل را بخشم درآورده است.
و سپس فرمود:اى على جنگ كردن با تو جنگ كردن با من است، و مسالمتبا تو مسالمتبا من، تو پرچم هدايت و نشانه رهبرى هستى بين من و بينامت من!»
خصال موجوده در اميرالمؤمنين
عطيه كه اين حديث را از مخدوج بن زبير شنيد، مىگويد، من از زيد بن ارقم كه او نيز از اصحاب رسول خدا بود، پرسش كردم: از اين حديث، زيد گفت: خدا را گواه مىگيرم كه خود اين حديث را از رسول خدا شنيدم[282] و نيز قندوزى گويد: و فى المناقب عن جابر بن عبدالله رضى الله عنهما، قال لقد سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول:
1-ان فى علىّ خصالا لو كانت واحده منها فى رجل اكتفى بها فضلا و شرفا
2-وقوله: من كنت مولاه فعلى مولاه
3-و قوله: على منى كهارون من موسى
4-و قوله: على منى و انا منه
5-و قوله: على منى كنفسى، طاعته طاعتى، و معصيته معصيتى
6-و قوله: حرب على حرب الله، و سلم على سلم الله
7-و قوله: ولى على ولى الله و عدو على عدو الله
8-و قوله: على حجة الله على عباده
و قوله: حب على ايمان و بغضه كفر
10-و قوله: حزب على حزب الله و حزب اعدائه حزب الشيطان
11-و قوله: على مع الحق و الحق معه لا يفترقان
12-و قوله: على قسيم الجنة و النار
13-و قوله: من فارق عليا فقد فارقنى، و من فارقنى فقد فارق الله
14-و قوله صلى الله عليه و آله شيعة على هم الفائزون يوم القيمة
جابر بن عبدالله مىگويد: 1-من از رسول خدا درباره على بن ابيطالب مناقب و فضائلى شنيدم كه هر يك از آنها اگر در كسى يافت مىشد، براى فضيلت وشرافت او كافى بود
2-يكى آنكه فرمود: من مولاى هر كس هستم على مولاى اوست
3-و ديگر آنكه نسبت على با من مانند نسبت هرون پيغمبر با برادرش حضرت موسى است
4-و ديگر آنكه: على از منست، و من از على هستم
5-و ديگر آنكه مقام و منزلت على نسبتبمن مانند جان و نفس من است نسبتبمن، پيروى از او پيروى از من، و مخالفتبا او مخالفتبا منست
6-ديگر آنكه ستيزگى با على ستيزگى با خداست، و صلح و آشتى با او، صلح و آشتى با خداست
7-و ديگر آنكه دوست على دوستخدا، و دشمن على دشمن خداست
8-و ديگر آنكه على حجت خداست بر بندگانش
9-و ديگر آنكه مودت و دوستى با على ايمان، و بغض با او كفر است
10-و ديگر آنكه جمعيت و طرفداران على حزب خدا هستند، و جمعيت و طرفداران دشمنان على حزب شيطانند
11-و ديگر آنكه على با حق است و حق با على است: هيچگاه از هم جدا نمىشوند
12-و ديگر آنكه على قسمت كننده بهشت و دوزخ است
13-و ديگر آنكه: كسى كه از على دورى جويد، از من دورى جسته، و كسيكه از من دورى بجويد از خدا دورى جسته است
14-و ديگر آنكه پيروان و شيعيان على، آنانند كه رستگار خواهند بود.
از مجموع اين روايات استفاده مىشود كه حضرت رسول الله، هم از نقطه نظر باطن، و معارف الهى و اطلاع بر اسرار غيبيه، و نيز از نقطه نظر ظاهر، در تمام شئون على بن ابيطالب اميرالمؤمنين عليه السلام را در بيتخود و حرم خود كه حرم خداست، جاى داده و هميشه در سر و شهادت، و ظاهر و پنهان، با آن حضرت بوده، دو نفس بودند كه از يك اصل منشعب شدهاند بالاخص در آن فقره از روايت كه فرموده است: لا يؤدى عنى الا انا او على،
منظور آنستكه اين بار رسالت و هدايت مردم را بسوى خدا از نقطهنظر ظاهر و باطن، يعنى با سيطره بر نفوس و ملكوت آنها، كسى نمىتواند حمل كند، مگر خودمن يا على.
و بنابراين آن حضرت در تمام مقامات و درجات رسول خدا شريك بوده است، يك درجه، مقام حمد و بدست داشتن لواى حمد است، كه طبق روايات بسيارى آن لوا بدست اميرالمؤمنين است، يعنى كسى مانند آن حضرت خدا را نشناخته، و بنابراين نتوانسته خدا را آنطور كه سزاوار مقام عالى و رفيع اوستحمد كند،
و همچنين مقام شفاعت در روز قيامتبدست آن حضرت، و ذريه و رسول خداست.
ما طى مباحث گذشته بعضى از مقامات اميرالمؤمنين را نقل كرديم، مانند آنكه آن حضرت قسمت كننده بهشت و دوزخ است، و پروانه عبور دهنده از صراط، و ساقى كوثر، و نيز مقام شفاعت، و ميزان عمل.
[274] سوره آل عمران: 4 آيه 61
[275] ينابيع المودة ص 52 و 53
[276] ينابيع المودة ص 53
[277] ينابيع المودة ص 35
[278] همان كتاب ص 54
[279] همان
[280] همان
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
داستان ليله المبيت.خون پاى حضرت
داستان ليله المبيت و ايثار و فداكارى اميرالمؤمنين نسبتبه رسول الله
اميرالمؤمنين عليه السلام در تمام مراحل با پيغمبر اكرم بودند، و خود را فداى آن حضرت مىنمودند، در ايثار دقيقهاى فروگذارى نمىنمودند، كفار قريش مسلمين را بسيار شكنجه مىنمودند. تا آنكه مجبور شدند به اذن حضرت به حبشه هجرت كنند.
پيغمبر اكرم براى طلب نصرت و يارى، يكبار بطائف تشريف برد، و از آنها يارى خواست فرمود: من يك نفر از شما را اكراه نمىكنم، از شما ميخواهم كه مرا از كشتن باز داريد، قريش تصميم قتل مرا گرفتهاند، شما مرا يارى كنيد، و از كشته شدن جلوگيرى نمائيد تا رسالات پروردگار خود را به مردم برسانم[148].
هيچكس آن حضرت را نپذيرفت، و با سنگهائى كه بر آن حضرت مىزدند، حضرت را از طائف بيرون كردند، و پاهاى ايشان در اثر سنگها مجروح شده خون مىآمد.
چون ابوطالب از دنيا رفت، تعدى قريش بر آن حضرت شديد شد، ديگر از هيچ آزارى خوددارى نمىنمودند، در منزل آن حضرت پيوسته سنگ و چوب پرتاب مىكردند، و در راه خاك بر سر ايشان مىريختند.
روزى به منزل آمد و خاكها بر سر و صورتش مشهود بود، يكى از دختران آن حضرت خاكها را از سر و روى آن حضرت مىشست، و گريه مىكرد و حضرت مىفرمود:اى دخترك من گريه مكن!خداوند پدر تو را حفظ خواهد كرد[149].
تا آن كه انصار مدينه به خدمت ايشان آمده، و ايمان آوردند و با آن حضرت بيعت كردند بآنكه اگر آن حضرت به مدينه رود مانند خود و اولاد خود آن حضرت را حفظ كنند، و از دشمنان آن حضرت ممانعت نمايند.
از طرفى كفار قريش ديدند كه بهر قسم كه خواهند آن حضرت را از دعوتش منع كنند نشد، با وعده و با وعيد هم نشد، و روز به روز بر عده مسلمين افزوده مىگردد.
آخر الامر قرار گذاردند در دارالندوة مجلسى گرد آورده و درباره آن حضرت تصميم نهائى را بگيرند.
چهل نفر از دانايان مجرب در دارالندوة گرد آمدند، و پس از گفتگوهائى طويل تصميم گرفتند پيغمبر را بكشند، بدينطريق كه اگر از هر قبيله يك نفر براى شركت در قتل آن حضرت انتخاب گردد، و آنان يك مرتبه در مجلس واحد آن حضرت را بكشند، چون خون آن حضرت در ميان قبايل پخش مىگردد، لذابنى هاشم نمىتوانند با آن قبايل نبرد نموده، حاضر به ديه مىشوند، و اين مهم نيست آنها ديه آن حضرت را به بنى هاشم مىپردازند.
بر اين ميعاد تصميم گرفتند، و از هر قبيله يك شخص شجاع انتخاب نمودند، تا در شب معين بدون اطلاع احدى در منزل رسول خدا ريخته، و بدن مباركش را در زير شمشير قطعه قطعه كنند.
در اين تصميم نهايت جد را بخرج داده و آنرا مخفى داشتند، چون زمان آن فرا رسيد و همه حاضر و آماده بودند كه در شب به منزل پيغمبر بريزند، جبرائيل آن حضرت را از اين قضيه آگهى داد.
«و اذ يمكر بك الذين كفروا ليتبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين»[150].
و آن حضرت را امر نمود كه اميرالمؤمنين را در جاى خود و در بستر خود بخواباند، و خود از مكه به مدينه هجرت كند.
حضرت رسول اكرم، اميرالمؤمنين را طلبيدند، و فرمودند كه خداى من به من امر نموده است كه امشب هجرت كنم، آيا راضى هستى در بستر من بخوابى، تا كفار قريش تو را بجاى من گيرند، و از رفتن من اطلاع حاصل نكنند؟
اميرالمؤمنين عرض كرد: يا رسول الله!اگر من در جاى شما بخوابم جان شما بسلامتخواهد بود؟
فرمود: بلى، عرض كرد جان من فداى شما باد، خندان و شاد شد، و فورا به سجده افتاد، و اين اولين سجده شكرى است كه در اسلام بجاى آورده شده است.
اميرالمؤمنين خود را حاضر نمود كه شب در منزل رسول الله در بستر آن حضرت بيتوته كند، و در هر لحظه خود را طعمه دهها شمشير بران قرار دهد.
«ابن اثير» با اسناد خود از «ابن اسحق» روايت كند كه چون اصحاب آن حضرت براى مرتبه دوم به مدينه هجرت كردند، آن حضرت انتظار مىكشيد كه جبرائيل بيايد، و او را امر به خروج از مكه كند بسوى هجرت به مدينه، تا زمانى كه قريش مجتمع شدند، و آنچه را كه مىخواستند در كشتن پيغمبر از غدر و مكر تصميم گرفتند، و جبرئيل آن حضرت را امر كرد كه شب در مكانى كه بيتوته مينموده است ديگر نخوابد. حضرت رسول الله اميرالمؤمنين على بن ابيطالب را طلبيده، و او را امر كردند در بستر خودشان بخوابد، و برد سبز رنگى كه مخصوص آن حضرت بود بر روى خود بكشد.
على بن ابيطالب همينكار را كرد و پيغمبر از منزل خارج شد[151].
و نيز با اسناد خود از ابى رافع روايت كند كه چون آن حضرت تصميم هجرت گرفت، على را امر نمود كه در مكه بماند، و بعدا اهل بيت رسول خدا را به مدينه بفرستد، و او را امر نمود كه امانت او را ادا كند، و وصايائى كه مردم به حضرت نموده بودند انجام دهد، و امانتهائى كه به حضرت سپرده بودند، على همه آنها را به صاحبانش بازگرداند.
و او را امر نمود كه در آن شب خروج در بستر او به پشتبخوابد، و فرمود: اگر قريش تو را در بستر من بدينحال ببينند مطلب بر آنها مشتبه شده و در جستجوى من برنمىخيزند.
قريش پيوسته از منزل آن حضرت به فراش رسول خدا نگاه مىكردند، و على را در فراش خوابيده مىديدند، و گمان مىكردند كه پيغمبر خوابيده است، تا چون صبح شد و در فراش، على را يافتند، با خود گفتند محمد از مكه بيرون نرفته است، اگر بيرون مىرفت على را نيز مسلما با خود برده بود.
همين مطلب آنها را در اشتباه انداخته از تفحص پيغمبر در خارج مكه مايوس شدند.
و پيغمبر على را امر نموده بود كه بعدا به مدينه ملحق شود.
على اهل بيت رسول خدا را به مدينه فرستاد، و سپس خود راه مدينه را گرفت، و براى آنكه كفار از حركت او اطلاع حاصل نكنند شبها پياده راه مىرفت و روزها خود را مخفى مىداشت تا به مدينه رسيد.
چون خبر ورود على را به پيغمبر دادند فرمود: ادعوا الى عليا قيل: يا رسول الله لا يقدران يمشى.
على را بسوى من بخوانيد!عرض كردند:اى پيغمبر خدا، على ديگر قادر به حركت نيست!
خون چكيده از پاى على در هجرت بمدينه
پيغمبر اكرم خود براى ملاقات على آمدند، چون على را با آن كيفيت ديدند دستبگردن او درآويخته و در آغوش كشيدند، پاهاى على متورم شده و در اثر طول راه و پياده رفتن در شبهاى تار، قطره قطره از آن خون مىچكيد، حضرت از روى ترحم و شفقت بر على گريستند، و آب دهان خود را بر جراحات پاى او ماليدند، و براى عافيت او دعا كردند، و گويند: تا هنگامى كه بدرجه شهادت رسيد هيچگاه از درد پا شكايتى ننمود.[152]
يعفوبي ميگويد[153] و نيز قندوزى روايت مىكند[154] كه ثعلبى در تفسير خود، و ابن عقبه در «ملحمه» خود، و ابوالسعادات در «فضائل العترة الطاهرة» و غزالى در «احياء العلوم»، با سندهاى متصل خود از ابن عباس، و از ابورافع، و از هند بن ابى هالة ربيب رسول خدا كه مادرش خديجه ام المؤمنين بود روايت مىكنند كه آنها گفتند.
[148] تاريخ يعقوبى ج 2 ص 36
[149] تاريخ طبرى ج 2 صفحه 80
[150] سوره انفال، 8 - آيه 30
[151] «اسد الغابة» ج 4 صفحه 18
[152] «اسد الغابة» ج 4 ص 19
[153] «تاريخ يعقوبى» ج 1 ص 39
[154] «ينابيع المودة» ص 92 و نيز در «تذكره سبط» ابن جوزى ص 21 آمده است و نيز در «اسد الغابة» ج 4 ص 25 آمده است و نيز در «فصول المهمه» ابن صباغ در 33 از غزالى روايت كرده است
