تبليغاتX
ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

شرح مقام امیرالمومنین از زبان پیغمبر

مقام امیرالمومنین علی علیه السلام

قالَ رَسُولُ اللهِ صَلّي‌ الله‌ عليه‌ وآلهِ وَ سلَّم‌ لِعَليٍّ ـ وَ ضَرَبَ بَيْنَ كِتْفَيْهِ ـ يا عَلِيٌ لَكَ سَبْعُ خِصالٍ لايُحاجُّكَ فِيهنَّ أحَدٌ يَومَ القِيامَةِ؛ أنتَ اوَّلُ المؤمِنِينَ باللهِ ايماناً، وَ اَوقاهُمْ بِعَهْدِ اللهِ، وَ أقوَمَهُمْ بِاَمرِاللهِ، وَ اَرافُهُمْ بِالرَّعِيَّةِ وَ اَقْسَمُهُمْ بِالسَّوِيَّةِ، وَ اَعْلَمُهُمْ بِالقَضِيَّةِ، وَ اعْظَمُهُمْ مَزِيَّةً يَوْمَ القِيَامَةِ.[40]

 أبوسعيد گويد: «حضرت‌ رسول‌ اكرم‌ با دست‌ خود بين‌ دو كتف‌ علي‌ زدند و‌ فرمودند: اي‌ علي‌ در تو هفت‌ صفت‌ هست‌ كه‌ احدي‌ در روز قيامت‌ نمي‌تواند با تو در آنها برابر شود و همطراز گردد: تو اوّل‌ كسي‌ هستي‌ كه‌ به‌ خداي‌ تعالي‌ مؤمن‌ شدي‌، و وفا كننده‌ترين‌ مردم‌ به‌ عهد خدا هستي‌، و راستين‌ترين‌ و محكم‌ترين‌ آنها به‌ امر خدا، و رئوف‌ترين‌ و مهربان‌ترين‌ آنها به‌ رعيّت‌، و به‌ تساوي‌ قسمت‌كننده‌ترين‌ آنها، و داناترين‌ آنها به‌ وقايع‌ و امور، و مرافعات‌ و حلّ خصومات‌، و بزرگترين‌ منزله‌ و رفيع‌ترين‌ درجة‌ آنها در روز قيامت‌».

 و معلوم‌ است‌ كه‌ رسول‌ خدا به‌ طور اطلاق‌ مي‌فرمايد اي‌ علي‌، اين‌ صفاتي‌ كه‌ در توست‌ هيچ‌ كس‌ را در روز بازپسين‌ قدرت‌ برابري‌ با تو نيست‌، يعني‌ تمام‌ انبياء و مرسلين‌ نيز ياراي‌ برابري‌ با تو را ندارند. و در اين‌ هفت‌ صفت‌ آن‌ درجه‌ و مقامي‌ كه‌ تو طيّ كرده‌اي‌ آنها طيّ ننموده‌اند.


[40] «حلية‌ الاولياء» ج‌ 1 ص‌ 66.

نوشته شده توسط رحیم ابراهیمی در 1:48 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم مهر 1388

  مقام اميرالمؤمنين عليه السلام

اما درباره اميرالمؤمنين عليه السلام كه معلوم است‏ سررشته‏ دار معارف حقه و صاحب لواى حمد و پيشقدم در مراحل توحيد بوده‏اند، خداوند آن حضرت را در خانه خود و حرم خود در كعبه بدنيا آورد بعد از آنكه نور مقدس او را از آدم تا حضرت ابوطالب، در اصلاب نسلا بعد نسل حفظ فرمود.

نام مباركش على، كنيه‏ اش ابوالحسن، پدرش حضرت ابو طالب فرزند عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بود، و ابو طالب برادر اعيانى حضرت عبدالله والد رسول الله بود، بنابراين آن حضرت ابن عم اعيانى رسول خدا بوده‏و نسبت او و حضرت رسول در جدشان حضرت عبدالمطلب مجتمع مى‏گردد.

ابوطالب از بزرگان مكه و خدمتگزاران برسول خدا بود، و از آن حضرت بسيار حمايت مى‏كرد، بطوريكه تا در قيد حيات بود كسى از مشركين قريش نتوانست‏به آن حضرت آسيبى وارد كند، سه سال آن حضرت و ساير بنى هاشم را در شعبى كه معروف به شعب ابوطالب است در مكه حفظ و حراست نمود، و بتمام معنى فدوى و حامى رسول الله بود، تا هنگاميكه از دنيا رخت‏بربست، دست تجاوز و تجاسر مشركين به رسول خدا باز شد و پيغمبر اكرم ناچار از هجرت به مدينه گرديد.

حضرت ابوطالب از مؤمنين واقعى، و مسلمين حقيقى برسول خدا بود[68] و اشعاريكه در مدح آن حضرت سروده بسيار، و در كتب احاديث و تواريخ ثبت است، لكن بعللى كه عمده آن حفظ و حراست از حضرت رسول الله بوده، ايمان خود را از قريش كتمان مى‏نمود و حضرت رسول بسيار او را دوست داشتند و به او پدر خطاب مى‏كردند.

در احوالات حضرت فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين عليه السلام

نام مادرش فاطمه، دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است، و چون اسد برادر عبدالمطلب است لذا ابوطالب و فاطمه پسر عمو و دختر عمو بوده‏اند.

حضرت فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤمنين از زنان بزرگوار اسلام است، و اول زنيست كه بعد از حضرت خديجه ايمان آورد و بحضرت رسول بسيار محبت مى‏نمود، حضرت او را مادر خطاب مى‏كردند، و چون بمدينه هجرت نمودند بدون فاصله با پاى برهنه حافية بمدينه هجرت نمود.

ابن جوزى مى‏گويد: و هى اول امراة هاجرت من مكة الى المدينة ماشية حافية و هى اول امراة بايعت رسول الله صلى الله عليه و آله بمكة بعد خديجة[69]

ابن صباغ مالكى مى‏گويد: فاطمه بنت اسد برسول خدا ايمان آورد و با حضرتش بمدينه هجرت نمود، چون در مدينه رحلت نمود پيغمبر اكرم او را در پيراهن‏ خودشان كفن نمودند و دستور دادند كه اسامة بن زيد و ابو ايوب انصارى قبر او را حفر كنند.

چون حفر نموده بموضع لحد رسيدند، خود رسول الله در قبر پائين رفته و لحد او را با دست مبارك خود حفر كردند، و خاك لحد را با دست‏ خود بيرون ريختند، چون از كار حفر فارغ شدند، خود در درون قبر به پشت‏ خوابيدند، و گفتند:

الله الذى يحيى و يميت و هو حى لا يموت اللهم اغفر لامى فاطمة بنت اسد و لقنها حجتها و وسع عليها مدخلها بحق نبيك محمد و الانبياء الذين من قبلى فانك ارحم الراحمين[70]

خداست كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند و اوست كه ابدا نمى‏ميرد.

بار پروردگار من، مادرم فاطمه بنت اسد را مورد مغفرت خود قرار داده، و حجت او را بزبان او القاء بفرما، و قبر را بر او وسيع گردان بحق فرستاده‏ات و پيامبرت محمد و پيامبرانى كه قبل از من آمده‏اند، تو ارحم الراحمين هستى.

اصحاب به حضرت عرضه داشتند[71] يا رسول الله ما ديديم تو را كه در اين عمل با فاطمه كارى كردى كه با هيچكس قبل از او ننموده بودى، پيراهن خود را كفن او نمودى، و لحد او را خود كندى، و در قبر او خوابيدى، و دعا براى او نمودى.

حضرت فرمودند من پيراهن خود را باو پوشانيدم تا خدا از لباسهاى بهشتى در بر او كند، و در قبر او خوابيدم تا فشار قبر بر او آسان گردد، فاطمه در رعايت امر من و مراقبت و حمايت من بهترين خلق بود بعد از ابوطالب سلام الله عليهما[72]

سبط ابن جوزى گويد كه: وفات فاطمه بنت اسد در سنه چهارم از هجرت بوده است.[73]

از ابو طالب و فاطمه بنت اسد چهار پسر بوجود آمد كه بترتيب طالب و عقيل و جعفر و على نام داشتند، و سن هر يك با ديگرى بترتيب ده سال فاصله داشت و يك‏دختر بنام فاخته كه لقبش ام هانى بوده است[74]

جاى ترديد نيست كه على عليه السلام در جوف كعبه خانه خدا متولد شد حميرى سيد اسمعيل بن محمد مي ‏گويد:

ولدته فى حرم الاله و امنه  و البيت‏حيث فنائه و المسجد

بيضاء طاهرة الثياب كريمة   طابت و طاب وليدها و المولد

فى ليلة غابت نحوس نجومها    و بدت مع القمر المنير الاسعد

ما لف فى خرق القوابل مثله  الا ابن آمنة النبى محمد[75]

فاطمه بنت اسد على را زائيد در حرم خدا و محل امن و امان الهى، در بيت الله كه ساحت‏حرم و مسجد الحرام است.

فاطمه زنى پارسا و روشن‏دل و پاكدامن و بزرگوار-پاك و پاكيزه بود هم خودش و هم فرزند مولودش و هم محل تولد مولودش.

در شبى اين مولود مبارك را زائيد كه ستارگان نحسش همه غائب شده بودند و فاطمه با آن ماه منير تابناك سعد و سعادت بدرخشيد.

هيچگاه چشم و روزگار نديده كه مانند اين مولود مسعود را دست قابله‏ها در پارچه‏اى بپيچند، مگر پسر آمنه: پيامبر اكرم محمد را.

و نيز در اين باره عبد الباقى عمر مي ‏گويد:

انت العلى الذى فوق العلى رفعا         ببطن مكة وسط البيت اذوضعا[76]

تو همان على بلند مقامى هستى، كه در بطن مكه در وسط بيت‏خدا كه بزمين نهاده شدى، از فراز رفعت و بلندى هم گذشتى و بر فوق علو و رفعت ترفيع يافتى.

حاكم نيشابورى گويد: لم يولد فى جوف الكعبة قبل على و لا بعده مولود سواه اكراما له و اجلا لا لمحله در جوف خانه كعبه هيچ مولودى غير از على متولد نشد، نه قبل از على و نه بعد از على، و اين بجهت اكرام و عنايتى است كه خداباو داشته و بعلت جلال و عظمتى است كه در مقام او مرعى داشته است

و نيز ابن صباغ مالكى گويد: ولد على عليه السلام بمكة المشرفة بداخل البيت الحرام فى يوم الجمعة الثالث عشر من شهر الله الاصم، رجب الفرد سنة ثلاثين من عام الفيل، قبل الهجرة بثلاث و عشرين سنة، و قيل بخمس و عشرين، و قبل البعث‏باثنتى عشرة سنة، و قيل بعشر سنين، و لم يولد فى البيت الحرام، قبله احد سواه، و هى فضيلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلائا لمرتبته و اظهارا لتكرمته، و كان على هاشميا من هاشميين و اول من ولده هاشم مرتين[77]

على عليه السلام در جوف خانه خدا، و داخل بيت الله الحرام در مكه مكرمه متولد شد، در روز جمعه سيزدهم ماه رجب سى سال قبل از عام الفيل، و قبل از بعثت رسول خدا به ده سال، و قبل از هجرت رسول خدا به بيست و سه سال.

متولد نشده است كسى قبل از على در خانه خدا، و اين فضيلتى كه خداوند آن حضرت را بدو اختصاص داده است‏بجهة جلال و عظمت مرتبه و بلندى و رفعت مقام، و نشان دادن شان و قدر آنحضرت است و على اولين هاشمى است كه از دو هاشمى متولد شده است[78] چون مادر او پدر او هر دو هاشمى بوده و قبل از او و برادرانش چنين هاشمى پا بعرصه وجود نگذاشت[79]

كيفيت ولادت اميرالمؤمنين در كعبه

اما در كيفيت ولادتش وارد است كه چون درد زائيدن، مادرش فاطمه را گرفت، فاطمه بخانه خدا پناه آورده، با ابتهال پرده‏هاى خانه را گرفت، و تقاضاى سهولت زائيدن نمود، و نظرى به آسمان افكند و گفت:اى پروردگار من، من بتو ايمان آورده‏ام!و بهر پيغمبرى را كه فرستاده‏اى!و بهر كتابى كه نازل فرموده‏اى!و تصديق نموده‏ام بفرمايشات ابراهيم خليل كه اين خانه را بنا كرده است!

بارالها بحق اين خانه، و بحق بنا كننده اين خانه، و بحق اين فرزندى كه در شكم دارم و مونس من است، و با من سخن مى‏گويد، و يقين دارم كه از آيات عظمت و جلال توست، اينكه آسان كنى بر من ولادت مرا.

عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن قعنب كه شاهد قضيه بودند مى‏گويند: ديديم كه ديوار خانه (در موضح مستجار) شكافته شد و فاطمه از آن داخل بيت‏شد، و از ديده نهان گرديده و شكاف خانه بهم آمد، و هر چه ما خواستيم در خانه را بگشائيم و از حال فاطمه اطلاع حاصل كنيم ميسر نشد، دانستيم كه اين يكى از آيات و اسرار خداست.

اين قضيه در مكه انتشار پيدا كرد، و زنها با يكديگر از اين خبر گفتگو مى‏كردند تا پس از سه روز همان نقطه از ديوار شكافته شد و فاطمه بنت اسد فرزند خود على را بر روى دست گرفته بخود مى‏باليد و فخر مى‏نمود، و مى‏گفت: كيست مانند من كه چنين پسرى در داخل كعبه بزايد[80].

و اما آنچه ابن صباغ مالكى از كتاب مناقب لابى العالى الفقيه المالكى نقل مى‏كند، آنستكه: از حضرت على بن الحسين نقل است روزى در خدمت پدرم حسين بن على نشسته بوديم، و جماعتى از زنان در آنجا مجتمع بودند يكى از آنها بسوى ما روى آورد، من به او گفتم خدا تو را رحمت كند!كه هستى؟گفت من زبدة دختر عجلان از بنى ساعده هستم.

گفتم: آيا مطلبى دارى؟و مى‏خواهى ما را از آن اطلاع دهى؟

گفت: آرى سوگند بخدا، ام عمارة دختر عبادة بن فضلة بن مالك بن عجلان ساعدى مرا خبر داد كه روزى در ميان زنان عرب بوديم كه ابوطالب با حال اندوه و حزن بسوى ما آمد، من باو گفتم: چرا اينطور پريشانى؟

گفت: چون فاطمه بنت اسد در شدت درد زاييدن گرفتار است.

پس ابوطالب دست فاطمه را گرفته و بكعبه آورد و او را در داخل كعبه جاى داد و گفت همين جا بنام خدا بنشين!ناگهان يكمرتبه او را درد سختى گرفت و طفل نظيف و پاكى را كه پاكيزه‏تر از او نديده بوديم متولد شد او را ابوطالب على نام گذارده و درباره او شعرى سرود:

سميته بعلى كى يدوم له         عز العلو و عز الفخر ادومه

من او را على ناميدم براى آنكه عزت بلندى مقام و عزت فخر بطور مداوم و جاودان براى او باشد.

و در اينحال پيغمبر صلى الله عليه و آله آمدند و از كعبه على و مادرش فاطمه را بخانه مادرش بردند.

حضرت سجاد مى‏فرمايد: سوگند بخدا كه من هيچگاه چيز خوبى را نشنيده بودم مگر آنكه اين خبر از بهترين و خوبترين آنها بود[81]

شيخ سليمان قندوزى از كتاب «مودة القربى‏» از عباس بن عبدالمطلب روايت كرده است كه، فاطمه بنت اسد ميل داشت اسم اين فرزند را اسد بنام پدر خودش بگذارد، و حضرت ابوطالب بدين اسم راضى نبود و بفاطمه گفت: بيا با هم در شب تاريكى از كوه ابوقيس بالا رويم و خداوند آفريننده جهان را بخوانيم، شايد خودش ما را از اسم اين فرزند آگاهى دهد.

چون شب فرا رسيد هر دو از منزل خارج شده و از كوه ابوقيس بالا رفتند و هر دو خدا را خواندند و ابوطالب اين ابيات را انشاء كرد:

يا رب يا ذا الغسق الدجى         و الفلق المبتلج المضى

         بين لنا عن امرك المقضى         بما نسمى ذلك الصبى

 اى پروردگار من!اى صاحب اين شب تار!واى صاحب صبح روشن!از امر خود كه در قضاى تو گذشته است ما را واقف گردان كه نام اين پسر را چه بگذاريم؟

در اين حال صداى خش خشى بالاى سر آنها در آسمان پيدا شد، ابوطالب سر خود را بلند كرد، ديد لوحى سبزفام است مثل زبرجد، و در او چهار سطر نوشته، با دو دست او را گرفته و او را محكم بسينه خود چسبانيد در روى آن نوشته بود:

خصصتما بالولد الزكى             و الطاهر المنتجب الرضى           

 و اسمه من قاهر على             على اشتق من العلى

من شما دو نفر را اختصاص دادم بيك فرزند پاكيزه و طاهر و اختيار شده و پسنديده و اسم او را از مقام رفيع و با عظمت على گذاردم، كه مشتق از اسم خودم على است، ابوطالب بسيار مسرور شد و سجده نمود و ده شتر عقيقه كرد، و اين لوح را در خانه كعبه آويزان نمود، و بنى هاشم باو فخر مى‏نمودند تا در زمان هشام بن عبدالملك كه حجاج با ابن زبير نبرد كرد غائب شد.[82]


  [68] رجوع شود بكتاب مؤمن قريش تاليف خنيزى و كتاب الحجة على الذاهب الى تكفير ابيطالب تاليف فخار بن سعد بن فخار موسوى حائرى و او از ابن ادريس حلى روايت مى‏كند و محقق حلى از او روايت مى‏نمايد و نيز رجوع شود بكتاب «ابوطالب حامى الرسول و ناصره‏» تاليف علامه نجم الدين شريف عسكرى

 [69] ذيل صفحه 13 از «فصول المهمه‏» ابن صباغ، و «تذكره سبط‏» ابن جوزى ص 6

[70] «فصول المهمه‏» ص 13

 [71] ابن اثير ذيل كلام ابن صباغ را در ج 5 ص 517 از اسد الغابة نقل مى‏كند

[72] تا اينجا كلام ابن صباغ بود

[73] «تذكرة الخواص‏» ص 6

[74] «فصول المهمه‏» ابن صباغ نقلا عن ضياء الدين ابوالمؤيد موفق بن احمد خوارزمى در كتاب «مناقب‏» خود

[75] ديوان حميرى ص 155. مؤلف ديوان مى‏گويد تخريج اين ابيات از «اعيان الشيعه‏» ج 12 ص 240 و «مناقب‏» ج 2 ص 175 و «دلائل الصدق‏» ج 2 ص 328 است

 [76] تعليقه اشعار حميرى در ديوان حميرى ص 155

[77] فصول المهمه ص 12 و نيز ابن اثير در «اسد الغابة‏» ج 4 ص 16 گفته است كه و هو اول هاشمى ولد بين هاشميين

 [78] على اميرالمؤمنين عليه السلام اول هاشمى متولد از هاشمين نيستند چون برادر بزرگترشان داراى اين صفت‏بود لذا در ترجمه اصلاح شده است.

[79] در كتاب الغدير ج 6 از ص 21 تا ص 38 روايات وارده در ولادت حضرت را در جوف كعبه با مدارك آنها و نام علمائى را از اهل تسنن كه آنها را در كتب خود ضبط نموده‏اند و شعرائى كه در اين باره قصائدى سروده ‏اند با شعر آنان ذكر نموده است

[80] «غاية المرام‏» ص 13 از كتاب «امالى‏» شيخ طوسى

 [81] «فصول المهمه‏» ص 12 و «غاية المرام‏» ص 13 از طريق عامه از كتاب «مناقب‏» ابن مغازلى شافعى نقل كرده است.

[82] «ينابيع المودة‏» ص 255

 

نوشته شده توسط رحیم ابراهیمی در 2:25 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم آذر 1386

نور واحد

    

پيامبر اكرم و امير المؤمنين از نور واحدي خلق شده‌اند

 

«حضرت رسول فرمودند: كه من و على نور واحدى بوديم در نزد خداى‏عز و جل قبل از چهارده هزار سال كه خداوند آدم ابو البشر را بيافريند، و چون آدم را آفريد آن نور را قسمت كرد و آن را دو جزء نمود جزئى را من و جزئى را على قرار داد».

«امير المؤمنين عليه السلام گويد كه:

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: اى على خداوند مرا و تو را از نور خود آفريد و چون آدم را بيافريد آن نور را در صلب او به وديعت نهاد، و من و تو دائما نور واحدى بوديم تا در صلب عبد المطلب جدا شديم، و نبوت و رسالت در من و وصايت و امامت در تو قرار گرفت‏»...بقیه درادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رحیم ابراهیمی در 19:46 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم آذر 1386

سدره المنتهي

گفتگوي حق تعالي با رسول الله در سدره المنتهي

راجع به امير المؤمنين عليه السلام

 

حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله ‏فرمودند:

 

«چون مرا به آسمان بردند و از آسمان به سدرة المنتهى رسانيدند و در حضور پروردگار جل و عز وقوف پيدا نمودم خداى مرا خطاب نموده گفت: اى محمد! گفتم: بلى اى پروردگار من.خدا فرمود: من افراد انسان را به بلاهائى و مشكلاتى آزمايش نمودم، كدام يك از آنانرا نسبت‏به خودت مطيع‏تر يافتى؟ عرض كردم: اى پروردگار من! من على را فرمانبردارتر يافتم.خطاب فرمود: اى محمد راست گفتى آيا تو براى خود خليفه‏اى قرار مى‏دهى تا عهود و مواثيق و وظائف ترا ادا كند و به بندگان من از كتاب من آنچه را كه ندانند بياموزد؟ عرض كردم: اى پروردگار من تو براى من خليفه‏اى معين بنما اختيار تو اختيار من است، خداوند خطاب فرمود: من على را اختيار كردم او را براى خود خليفه و وصى قرار ده و من از علم و حلم خود به على داده‏ام و از اين مواهب او را سرشار نموده‏ام و اوست‏حقا امير مؤمنان ... بقیه در ادامه مطلب 

 از توجه و نظرات شما دوستان عزیز در مورد مطالب ممنونم . در این وبلاگ هیچ مطلبی بدون سند ارائه نمیشود امیدوارم که به برکت این احادیث معرفتمون به امیرالمومنین و اهلبیت روز به روز بیشتر بشود


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رحیم ابراهیمی در 19:36 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم مهر 1386

اعلم امت‏

اميرالمؤمنين عليه السلام اعلم امت‏ بوده ‏اند

رواياتيكه درباره علم و اعلميت اميرالمؤمنين عليه السلام از رسول خدا و از آن حضرت وارد شده است از حد شمارش بيرون است، علماى خاصه و عامه در اين موضوع كتابهائى نوشته و مسفورات خود را از اعلميت و افقهيت و اقضا بودن آن حضرت پر كرده‏اند، بطوريكه مى‏توان اين مسئله را از مسلميات اسلام دانست.

اين روايات با مضامين مختلفى اين موضوع را بيان مى‏كند، و ما در اينجا به جهت‏حفظ اختصار از هر سلسله و دسته از آنها فقط يك، يا دو روايت‏به عنوان نمونه ذكر مى‏كنيم.

اما از رواياتيكه اجمالا غزارت، و وسعت علم آن حضرت را مى‏رساند، ابن بابويه با سند متصل خود روايت مى‏كند از حضرت باقر عليه السلام از پدرش از جدش عليهم السلام كه چون آيه‏«و كل شى‏ء احصيناه فى امام مبين‏»وارد شد، ابوبكر و عمر از محل خود برخاستند، و گفتند:اى رسول خدا آيا مراد از امام مبين، تورات است؟

رسول خدا فرمود: نه.

گفتند: آيا مراد انجيل است؟

فرمود نه

گفتند: آيا مراد قرآن است؟

فرمود: نه

پس از اين امير المؤمنين عليه السلام وارد شد، حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: هو هذا، انه الامام الذى احصى الله تبارك و تعالى فيه علم كل شيء [350]

اينست آن امام مبين، اينست آن اماميكه خداوند تبارك و تعالى در او علم هر چيز را قرار داده است.

و اما از رواياتيكه دلالت دارد بر آنكه رسول خدا هزار در از علم را بر روى على گشودند، كه از هر درى هزار در ديگر باز مى‏شد:

سيد هاشم بحرانى گويد: ابوحامد غزالى كه از اعيان علماء عامه است در كتاب بيان العلم اللدنى فى وصف مولانا على بن ابيطالب عبارتى دارد كه عين آن اينست: قال اميرالمؤمنين على عليه السلام: ان رسول الله صلى الله عليه و آله ادخل لسانه فى فمى، فانفتح فى قلبى الف باب من العلم مع كل باب الف باب، و قال صلوات الله عليه و آله: لو ثنيت لى و سادة و جلست عليها، لحكمت لاهل التوراة بتوراتهم، و لاهل الانجيل بانجيلهم، و لاهل القرآن بقرآنهم، و هذه المرتبة لا تنال بمجرد التعلم، بل يتمكن فيهذه المرتبة بالعلم اللدنى[351]

اميرالمؤمنين مى‏گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله زبان خود را داخل دهان من كرد، پس در دل من هزار در از علم باز شد، كه با هر درى هزار در ديگر باز شد.

و على بن ابيطالب عليه السلام گفته است: اگر بالش حكومت را براى من خم كنند، و مرا متمكن از حكم كردن نمايند، هر آينه در بين اهل تورات با تورات آنها، و در بين پيروان انجيل با انجيل آنها، و در بين اهل قرآن با قرآن، آنها حكم خواهم نمود.

و سپس غزالى گويد: و اين مرتبه‏ايست از علم كه با درس خواندن، و معلم ديدن دسترسى به آن پيدا نخواهد شد، بلكه به اين مرتبه از علم بايد با علم لدنى رسيد.

و اما از رواياتيكه دلالت دارد بر آنكه رسول خدا فرمود: من شهر علم و حكمت هستم و على در آن شهر است، در غاية المرام از كتاب مناقب ابن المغازلى با سند خود از جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده است كه او گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله‏بازوى على عليه السلام را گرفت، و گفت: هذا امير البررة، و قاتل الكفرة، منصور من نصره، مخذول من خذله، ثم مدبها صوته، فقال: انا مدينة العلم و على بابها، فمن اراد العلم فليات الباب[352]

رسول خدا كه بازوى على را گرفته بود فرمود: اين است امير نيكوكاران، و كشنده كافران، يارى شده است كسيكه او را يارى كند، ذليل و پست است كسيكه او را ذليل كند، و پس از آن رسول خدا صداى خود را به اين كلمات بلند فرمود، و سپس گفت: من شهر علمم و على در آنست، بنابراين هر كس كه طالب علم باشد بايد به نزد در بيايد.

و اما از رواياتى كه دلالت دارد بر گفتار سلونى قبل ان تفقدونى، ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گفته است، كه تمام طبقات و اصناف مردم اجماع نموده‏اند بر آنكه احدى از صحابه رسول خدا، و احدى از علماء نگفته است: سلونى قبل ان تفقدونى غير از على بن ابيطالب عليه السلام[353]

و اما از رواياتيكه دلالت دارد بر آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام از تمام افراد امت‏حكمش بهتر و صحيحتر بود.

در «غاية المرام‏» از موفق بن احمد كه اعيان علماء عامه است روايت كرده است، از ابوسعيد خدرى كه قال: قال: رسول الله صلى الله عليه و آله ان اقضى امتى على بن ابيطالب، رسول خدا فرمود، بهترين حكم كنندگان در امت من على بن ابيطالب است[354]


 [350] غاية المرام ص 516 حديث 18

[351] غاية المرام ص 617 و ص 518 حديث 3

 [352] غاية المرام ص 120 حديث 1

[353] غاية المرام ص 524 حديث 7

 [354] غاية المرام ص 528 حديث اول از باب 39

 

نوشته شده توسط رحیم ابراهیمی در 7:0 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم شهریور 1386

مقام امامت و ولايت.حديث انس.آزار قريش به حضرت

تحقق اميرالمؤمنين به مقام امامت و ولايت

القابى كه حضرت رسول الله به اميرالمؤمنين داده‏اند مجموعا دلالت ‏بر اين درجه براى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى‏كند،

قندوزى روايت كند كه آن حضرت فرمودند: يا على انت تبرء ذمتى و انت‏خليفتى على امتى[175]

اى على تو هستى كه ذمه مرا ابراء ميكنى، و جانشين من بر امت من هستى!بايد دانست كه مقصود از ابراء ذمه اين نيست كه على اميرالمؤمنين من باب مثال چند درهم قرض رسول الله را بپردازد، بلكه منظور آنست كه عهدى كه با خدا بسته‏ام كه اداء رسالت كنم و حق را به مردم برسانم، و آنها را به سوى خدا هدايت كنم،اى على!تو هستى كه اين دين را ادا ميكنى، و براى انجام اين منظور كمر بسته‏اى!و به واسطه نفس قدسيه خود با قلوب و ارواح بنى آدم از باطن، و با زبانها و افعال آنها در ظاهر سر و كارى دارى!

و نظير همين معنى است رواياتى كه دلالت ميكند كه يا على انت تفضى دينى، تو هستى كه دين مرا ادا ميكنى، و اين دسته از روايات نيز بسيار است.

ابن جوزى با اسناد خود از احمد بن حنبل با اسناد متصل از انس روايت ميكند كه: ما به سلمان فارسى گفتيم: از رسول خدا سئوال كن: كه وصى او كيست؟

فسال سلمان رسول الله صلى الله عليه و آله، فقال: من كان وصى موسى بن عمران؟فقال: يوشع بن نون قال: ان وصيى و وارثى و منجز وعدى على بن ابيطالب عليه السلام.

سلمان از رسول الله سئوال نمود، حضرت فرمودند: وصى موسى بن عمران كه بود؟سلمان گفت: يوشع بن نون بود، حضرت فرمود: به درستى كه وصى من، و وارث من، و وفا كننده به سرعت‏به وعده من، على بن ابى طالب عليه السلام است.

سپس گويد: اگر گفته شود كه حديث وصيت را ضعيف شمرده‏اند، گوئيم: آن حديثى را كه ضعيف شمرده‏اند در سلسله سند او اسمعيل بن زيادة است، كه دارقطنى درباره او سخن گفته، و علت گفتگو درباره او اين است كه بعد از آنكه ‏گفته و منجز وعدى نيز گفته است: و هو خير من اترك بعدى، على بهترين فرديست كه من در ميان شما مى‏گذارم، و بهترين افراد بشر بعد از من است، بدين جهت‏حديث او را ضعيف شمرده‏اند.

حديث انس راجع به ولايت اميرالمؤمنين

اما حديثى كه من از احمد بن حنبل روايت كردم، در اسنادش ابن زياده نيست، و نيز آن زياده در ذيل آن وجود ندارد، اين يك حديث مستقلى است، و آن حديث مستقل ديگرى.[176]

ابو نعيم حافظ اصفهانى و شيخ الاسلام حموينى از انس روايت كنند كه گفت: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: يا انس!اسكب لى وضوئا، ثم قام فصلى ركعتين.

ثم قال: يا انس اول من يدخل عليك من هذا الباب، اميرالمؤمنين، و سيد المسلمين، و قائد الغر المحجلين، و خاتم الوصين.

قال انس قلت: اللهم اجعله رجلا من الانصار، و كتمته، اذ جاء على، فقال: من هذا يا انس؟

فقلت على، فقام مستبشرا فاعتنقه، ثم جعل يمسح عرق وجهه بوجهه، و يمسح عرق على بوجهه،

قال على: يا رسول الله لقدر ايتك صنعت‏ شيئا ما صنعت ‏بى ‏من قبل

قال: و ما يمنعنى و انت تؤدى عنى، و تسمعهم صوتى، و تبين لهم ما اختلفوا فيه بعدى[177]

انس مى‏گويد رسول الله به من فرمود: آب وضوئى براى من مهيا كن!سپس برخاست و دو ركعت نماز گذارد، سپس فرمود:اى انس! اولين كسى كه از اين در بر تو وارد مى‏شود، امير و سالار مؤمنين و آقا و مولاى مسلمين، و پيشواى شرفاء و تابنده چهره‏هاى بهشت كه در غرفات آمنه پروردگار جاى دارند، و خاتم اوصياء من خواهد بود.

من با خود گفتم: بار پروردگار!او را مردى از انصار قرار بده، و اين دعا را از رسول الله مخفى داشتم، كه ناگهان على وارد شد، حضرت فرمود:اى انس كيست؟عرض كردم على است، حضرت با شادمانى‏اى هر چه تمامتر برخاست، و دست ‏بگردن او انداخت، و صورت به صورت او ميسود، و عرق صورت خود را به صورت او مسح مى‏نمود، و عرق على را با صورت خود مسح مى‏نمود.

على مى‏گويد: يا رسول الله!امروز كارى ديدم كه با من كردى، كه تا به حال چنين ننموده بودى؟

حضرت فرمود: چه باز مى‏دارد مرا از اين گونه رفتار درباره تو؟تو هستى كه دين مرا ادا كنى، و صداى مرا به جهانيان برسانى، و در اختلافاتى كه بعد از من بوجود آيد، حق را براى آنان آشكارا گردانى.

ابو نعيم حافظ با سند خود از ابو برزة اسلمى روايت كند كه قال رسول الله:

ان الله تعالى عهد الى عهدا فى على فقلت: يا رب بينه لى.

فقال: اسمع!ان عليا راية الهدى، و امام اوليائى، و نور من اطاعنى، و هو الكلمة التى الزمتها المتقين، من احبه احبنى، و من ابغضه ابغضنى، فبشره بذلك، فجاء على فبشرته بذلك،

فقال يا رسول الله: انا عبدالله، و فى قبضته، فان يعذبنى فبذنبى، فان يتم الذى بشرتنى به، فالله اولى بى.

قال صلى الله عليه و آله: قلت: اللهم اجل قلبه، و اجعل ربيعه الايمان، فقال الله تبارك و تعالى: قد فعلت‏به ذلك، ثم انه رفع الى انه سيخصه بالبلاء.

فقلت: يا رب!انه اخى و صاحبى، فقال تعالى: انه شيئى قد سبق، انه مبتلى و مبتلى به[178]

حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله فرمودند: خداوند تعالى درباره على با من عهدى نموده است: على پرچم هدايت، و امام اولياء من، و نور كسانى كه مرا اطاعت كنند خواهد بود،

و اوست كلمه الهيه‏اى كه من او را ملازم تقوى و متقين قرار دادم[179]، كسى كه او را دوست دارد مرا دوست داشته، و كسى كه او را مبغوض دارد مرا مغبوض داشته است

اى پيغمبر!تو على را به اين عهدهاى من بشارت ده!على آمد و من او را به بدينها بشارت دادم.

گفت ‏اى رسول خدا!من بنده و عبد خدا هستم، پس اگر مرا عذاب كند در اثر گناه و مخالفتى است كه از من سرزده است، و اگر اين عهوديرا كه به من بشارت داده است‏بر من تمام كند، باز هم او صاحب ولايت است و صاحب اختيار و اولى به من است.

حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله عرض كردند: بار پروردگارا!قلب او را روشن گردان و او را ربيع و بهار ايمان قرار بده!

خداوند تبارك و تعالى خطاب كرد: كه دعايت را مستجاب نمودم، و او را چنين گردانيدم،

سپس خطاب فرمود: من بلاى شديد و امتحانات قوى را بر او اختصاص داده‏ام!

عرض كردم: بار پروردگار!آخر او برادر من و جانشين من است، خداى تعالى فرمود اين قضائيست كه گذشته و حتما بايد واقع شود، على با ابتلائات شديد مواجه خواهد شد و مردم نيز بواسطه چنين امامى در ابتلا و در امتحان خواهند افتاد.

مكر و آزار قريش به اميرالمؤمنين

و قندوزى حنفى از كتاب «مناقب‏» موفق بن احمد خوارزمى و حموينى با اسناد خود از ابى عثمان نهدى از اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام روايت كند:

قال: كنت امشى مع رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم، فاتينا على حديقة فاعتنقنى و اجهش باكيا فقلت: ما يبكيك يا رسول الله؟ فقال: ابكى لضغائن فى صدور قوم لا يبدونها لك الا بعدى!

فقلت فى سلامة من دينى؟

فقال: فى سلامة من دينك[180]

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمايد: من با پيغمبر خدا راه مى‏رفتيم، تا در باغى داخل شديم، حضرت يكباره مرا در آغوش گرفت، و شروع كرد به گريه كردن.

من عرض كردم: علت گريه شما چيست؟فرمود: گريه كردم بر كينه‏ها و حقدهائيكه در سينه ‏هاى جماعتى است از تو، و ظاهر نمى‏كنند آنها را بر تو مگر بعد از رحلت من!

من عرض كردم يا رسول الله!آيا در آنوقت دين من سالم خواهد بود؟ (يعنى به هواى نفس مبتلى نمى‏شوم، و در اثر انتقام از آنها ميل نفس و رياست را بر ميل خدا ترجيح نمى‏دهم، و بر همين رويه و صراط مستقيم خواهد بود؟)

فرمود: بلى، در آن هنگام در سلامت دين خواهى بود.

و نيز اشعارى از آن حضرت روايت كرده است، قال و فى ديوانه كرم الله وجهه:

تلكم قريش تمنانى لتقتلنى      فلا و ربك ما بزوا و لا ظفروا

اما بقيت فانى لست متخذا     اهلا و لا شيعة فى الدين اذ فجروا

قد بايعونى فلم يوفوا ببيعتهم        و ما كرونى فى الاعداء اذ مكروا[181]

حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در ديوان شعرى كه منسوب به آن حضرت است چنين سروده‏اند:

اين جماعت قريش بودند كه آرزو داشتند مرا بكشند، سوگند به پروردگار تو كه ابدا آنها چنين غلبه‏اى ننمودند و چنين ظفرى بدست نياوردند.

اگر در من حياتى باشد و از اين پس بقائى داشته باشم، من آن مردى نيستم كه براى خود در دين خدا، از اين مردم فاجر گروه و دسته‏اى قرار دهم و شيعه وپيروانى بسازم.

آنها با من بيعت كردند ولى وفا به عهد و بيعت ‏خود ننمودند، و در هنگامى كه دشمنان با من مكر و خدعه مى‏كردند، آنان نيز با دشمنان همدست و همداستان شده و با من از در مكر و خديعت درآمدند.

 


             {۱۷۵} ينابيع المودة ص 348

 [176] «تذكرة الخواص‏» صفحه 26

[177] «حلية الاولياء» ج 1 صفحه 63 و «فوائد السمطين‏» و «مطالب السئول‏» صفحه 21 عن الحافظ ابى نعيم فى حليته و نيز در «غاية المرام‏» صفحه 16 آورده است، و ليكن در صفحه 18 از ابن شاذان از طريق عامه با اسناد خود از انس نقل مى‏كند با اختلاف تعبيراتى و در ذيلش مى‏گويد كه حضرت فرمودند: انت منى تؤدى عنى، و تؤدى دينى، و تبلغ رسالاتى، فقال على عليه السلام يا رسول الله: اما انت تبلغ الرساله قال: بلى و لكن تعلم الناس من بعدى تاويل القرآن ما لا يعلمون و تخبرهم بذلك. و ما مفصلا از اين حديث در جلد دوم «امام شناسى‏» بحث‏خواهيم كرد.

 [178] «حلية الاولياء» ج 1 ص 66 و فى «مطالب السئول‏» ص 21 از حلية الاولياء بعين همان الفاظ نقل كرده مگر اينكه در مطالب السئول گفته: انه سيخصه من البلاء شيئى لم يخص به احدا من اصحابى... الخ

[179] و اين اشاره است‏به آيه كريمه در سوره فتح: «و الزمهم كلمة التقوى و كانوا احق بها و اهلها»

 [180] «ينابيع المودة‏» صفحه 134

 [181] «ينابيع المودة‏» صفحه 135

 

نوشته شده توسط رحیم ابراهیمی در 7:0 |  لینک ثابت   •