تبليغاتX
ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش

جمعه بیست و ششم بهمن 1386

اعتراف ؟

اعتراف دومی به مقام امير المؤمنين

دومی بخوبى از مقام و منزلت و شخصيت مولا اميرالمؤمنين خبر داشت، رواياتى كه از طريق سنت در اين موضوع وارد شده، بسيار است كه خود او اعتراف مى‏نموده، و احاديثى را از رسول خدا نقل كرده است، ولى تبعيت از حق، طهارت نفس، و صفاى باطن، و انقياد لازم دارد و اين هذا؟

علامه امينى گويد كه حافظ دار قطنى و ابن عساكر اين حديث رابیان نموده‏ اند كه دو نفر نزد عمر بن خطاب آمدند، و از طلاق كنيز سئوال كردند كه چند مرتبه مى‏توان او را طلاق داد، تا حرام نشود، و ديگر نتوان او را بعقد جديدى نيز در حباله نكاح درآورد.

عمر با آنها برخاست تا آنكه بمسجد آمده و در ميان حلقه‏اى از جمعيت مرد اصلعى[308] نشسته بود

عمر گفت‏ اى اصلع در طلاق امة (يعنى كنيز) چه مى‏گوئى؟

آن مرد سر خود را بسوى او بلند كرد و با دو انگشت ‏سبابه و وسطى اشاره كرد.

عمر دانست كه طلاق امه دو طلاق است و فورا به آن دو مرد گفت تطليقتان يعنى دو بار طلاق. يكى از آن دو گفت: سبحان الله ما نزد تو آمديم، و تو اميرالمؤمنين و بزرگ آنها هستى!چگونه با ما آمدى تا در مقابل اين مرد ايستادى!و از او سئوال كردى!و به اشاره او با دو انگشت‏ خود اكتفا نمودى؟

عمر به آندو گفت: آيا مى‏دانيد اين مرد كيست؟

گفتند: نه گفت: اين على بن ابيطالب است اشهد على رسول الله صلى الله عليه و آله لسمعته و هو يقول: ان السماوات السبع، و الارضين السبع، لو وضعا فى كفة، ثم وضع ايمان على فى كفة لرجح ايمان على بن ابيطالب[309]

عمر به آندو گفت: شهادت مى‏دهم بر رسول خدا كه از او شنيدم كه درباره على مى‏فرمود: اگر آسمان‏هاى هفتگاه و زمين‏هاى هفت طبقه را در كفه ترازوئى بگذارند، و سپس ايمان على را در كفه ديگر بگذارند، هر آينه ايمان على بن ابيطالب سنگين‏تر خواهد بود.

سپس علامه امينى گويد در حديثى كه زمخشرى روايت كرده مى‏گويد: آندو نفر بعمر گفتند: تو خليفه مسلمين هستى و آمده ‏ايم از تو سؤال كنيم!تو ما را پيش مرد دگرى بردى، و از او سئوال نمودى، يكى از آندو گفت: سوگند بخدا كه‏اى عمر من ديگر با تو سخن نخواهم گفت:

عمر گفت: واى بر تو!مى‏دانى اين مرد كه بود؟او على بن ابيطالب است...بقیه در ادامه مطلب 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رحیم ابراهیمی در 4:21 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم آذر 1386

على منى كمنزلتى من ربى

اعتراف اولی به تقدم امير المؤمنين عليه السلام

اولی و دومی و دستياران آنها از مقامات امير المؤمنين عليه السلام به خوبى خبر داشتند، و تمام اخبارهائى كه حضرت رسول راجع به وصايت و ولايت و خلافت امير المؤمنين عليه السلام داده بودند براى آنها معلوم و روشن بود مع ذلك مخالفت كردند و حتى بدون اطلاع آن حضرت در سقيفه جمع شده و مردم را به بيعت‏خود دعوت نمودند.

ابن حجر هيتمى شافعى گويد كه: ابن سمان در كتاب خود كه به نام «الموافقة‏» مى‏باشد با اسناد خود از ابن عباس روايت كرده است .ابن عباس گويد: «چون بعد از شش روز كه از رحلت رسول خدا گذشت ابو بكر و على براى زيارت قبر رسول خدا آمدند على به ابو بكر گفت: بفرما (يعنى در ورود به روضه شريفه، حضرت به او تعارف كردند) ابو بكر گفت: من هيچگاه جلوتر از مردى قدم نمى‏گذارم كه از رسول خدا شنيدم كه درباره او مى‏فرمود: نسبت على با من مثل منزلت من است نسبت‏به خداى من‏» يقول فيه: على منى كمنزلتى من ربى[327]. ... بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رحیم ابراهیمی در 7:0 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم مهر 1386

لولا علی لهلک...

اعتراف دومی به اعلميت امير المؤمنين

و اما از رواياتيكه دلالت دارد بر آنكه ابوبكر و عمر و عثمان در حكم و علم به اميرالمؤمنين عليه السلام رجوع مى‏كردند، در «غاية المرام‏» از مسند احمد حنبل با سلسله اسناد خود روايت كند، از يحيى بن سعيد بن مسيب قال: كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها ابوالحسن[355]

عمر در هر مشكله‏اى پيش مى‏آمد، و اميرالمؤمنين عليه السلام براى حل آن حاضر نبودند به خدا پناه مى‏برد، و نيز از موفق بن احمد، با سلسله سند متصل خود روايت كرده است، از زيد بن على از پدرش، از جدش، از على بن ابيطالب عليه السلام كه فرمود: در زمان حكومت عمر، زن آبستنى را به نزد او آوردند كه اعتراف بر زناى خود نمايد زن اعتراف بفجور نمود، و عمر امر كرد تا او را ببرند و رجم كنند، زن در راه با على بن ابيطالب برخورد كرد.

حضرت فرمود: اين زن چه كرده است كه او را براى حد مى‏برند؟گفتند: زنا كرده است، و عمر امر كرده است كه بايد او را سنگسار كرد اميرالمؤمنين زن را نزد عمر برگردانده و فرمودند: آيا تو امر كردى كه او را سنگسار كنند؟

عمر گفت: آرى چون خود زن اعتراف به گناه خود نموده است

 فقال على:هذا سلطانك عليها فما سلطانك على الذى فى بطنها، و لعلك انتهرتها و اخفتها.

فقال عمر: قد كان ذاك.

قال: او ما سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: لا حد على معترف بعد بلاء انه من قيدت او حبست او تهدرت فلا اقرار له، فخلا سبيلها.

ثم قال عمر: عجزت النساء ان تلد مثل على بن ابيطالب رضى الله عنه لو لا على لهلك عمر[356]

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:اى عمر!اعتراف او بر گناه موجب شد كه تو بتوانى بر خود او حد جارى كنى، پس چه چيز موجب شده است كه بر طفليكه دررحم خود دارد مسلط گردى، و آن بيگناه را بواسطه حد زدن بر مادرش بكشى؟و شايد تو با شدت او را دور رانده‏اى و او را ترسانيده‏اى كه حقيقت را در واقع پنهان داشته، و از اعتراف به زنا خوددارى ننموده است.

عمر گفت آرى چنين بوده است.بقیه در ادامه مطلب

 ممنون از شما که در مورد مطالب نظر میدهید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رحیم ابراهیمی در 7:0 |  لینک ثابت   •