جمعه بیست و سوم شهریور 1386
داستان ليله المبيت.خون پاى حضرت
داستان ليله المبيت و ايثار و فداكارى اميرالمؤمنين نسبتبه رسول الله
اميرالمؤمنين عليه السلام در تمام مراحل با پيغمبر اكرم بودند، و خود را فداى آن حضرت مىنمودند، در ايثار دقيقهاى فروگذارى نمىنمودند، كفار قريش مسلمين را بسيار شكنجه مىنمودند. تا آنكه مجبور شدند به اذن حضرت به حبشه هجرت كنند.
پيغمبر اكرم براى طلب نصرت و يارى، يكبار بطائف تشريف برد، و از آنها يارى خواست فرمود: من يك نفر از شما را اكراه نمىكنم، از شما ميخواهم كه مرا از كشتن باز داريد، قريش تصميم قتل مرا گرفتهاند، شما مرا يارى كنيد، و از كشته شدن جلوگيرى نمائيد تا رسالات پروردگار خود را به مردم برسانم[148].
هيچكس آن حضرت را نپذيرفت، و با سنگهائى كه بر آن حضرت مىزدند، حضرت را از طائف بيرون كردند، و پاهاى ايشان در اثر سنگها مجروح شده خون مىآمد.
چون ابوطالب از دنيا رفت، تعدى قريش بر آن حضرت شديد شد، ديگر از هيچ آزارى خوددارى نمىنمودند، در منزل آن حضرت پيوسته سنگ و چوب پرتاب مىكردند، و در راه خاك بر سر ايشان مىريختند.
روزى به منزل آمد و خاكها بر سر و صورتش مشهود بود، يكى از دختران آن حضرت خاكها را از سر و روى آن حضرت مىشست، و گريه مىكرد و حضرت مىفرمود:اى دخترك من گريه مكن!خداوند پدر تو را حفظ خواهد كرد[149].
تا آن كه انصار مدينه به خدمت ايشان آمده، و ايمان آوردند و با آن حضرت بيعت كردند بآنكه اگر آن حضرت به مدينه رود مانند خود و اولاد خود آن حضرت را حفظ كنند، و از دشمنان آن حضرت ممانعت نمايند.
از طرفى كفار قريش ديدند كه بهر قسم كه خواهند آن حضرت را از دعوتش منع كنند نشد، با وعده و با وعيد هم نشد، و روز به روز بر عده مسلمين افزوده مىگردد.
آخر الامر قرار گذاردند در دارالندوة مجلسى گرد آورده و درباره آن حضرت تصميم نهائى را بگيرند.
چهل نفر از دانايان مجرب در دارالندوة گرد آمدند، و پس از گفتگوهائى طويل تصميم گرفتند پيغمبر را بكشند، بدينطريق كه اگر از هر قبيله يك نفر براى شركت در قتل آن حضرت انتخاب گردد، و آنان يك مرتبه در مجلس واحد آن حضرت را بكشند، چون خون آن حضرت در ميان قبايل پخش مىگردد، لذابنى هاشم نمىتوانند با آن قبايل نبرد نموده، حاضر به ديه مىشوند، و اين مهم نيست آنها ديه آن حضرت را به بنى هاشم مىپردازند.
بر اين ميعاد تصميم گرفتند، و از هر قبيله يك شخص شجاع انتخاب نمودند، تا در شب معين بدون اطلاع احدى در منزل رسول خدا ريخته، و بدن مباركش را در زير شمشير قطعه قطعه كنند.
در اين تصميم نهايت جد را بخرج داده و آنرا مخفى داشتند، چون زمان آن فرا رسيد و همه حاضر و آماده بودند كه در شب به منزل پيغمبر بريزند، جبرائيل آن حضرت را از اين قضيه آگهى داد.
«و اذ يمكر بك الذين كفروا ليتبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين»[150].
و آن حضرت را امر نمود كه اميرالمؤمنين را در جاى خود و در بستر خود بخواباند، و خود از مكه به مدينه هجرت كند.
حضرت رسول اكرم، اميرالمؤمنين را طلبيدند، و فرمودند كه خداى من به من امر نموده است كه امشب هجرت كنم، آيا راضى هستى در بستر من بخوابى، تا كفار قريش تو را بجاى من گيرند، و از رفتن من اطلاع حاصل نكنند؟
اميرالمؤمنين عرض كرد: يا رسول الله!اگر من در جاى شما بخوابم جان شما بسلامتخواهد بود؟
فرمود: بلى، عرض كرد جان من فداى شما باد، خندان و شاد شد، و فورا به سجده افتاد، و اين اولين سجده شكرى است كه در اسلام بجاى آورده شده است.
اميرالمؤمنين خود را حاضر نمود كه شب در منزل رسول الله در بستر آن حضرت بيتوته كند، و در هر لحظه خود را طعمه دهها شمشير بران قرار دهد.
«ابن اثير» با اسناد خود از «ابن اسحق» روايت كند كه چون اصحاب آن حضرت براى مرتبه دوم به مدينه هجرت كردند، آن حضرت انتظار مىكشيد كه جبرائيل بيايد، و او را امر به خروج از مكه كند بسوى هجرت به مدينه، تا زمانى كه قريش مجتمع شدند، و آنچه را كه مىخواستند در كشتن پيغمبر از غدر و مكر تصميم گرفتند، و جبرئيل آن حضرت را امر كرد كه شب در مكانى كه بيتوته مينموده است ديگر نخوابد. حضرت رسول الله اميرالمؤمنين على بن ابيطالب را طلبيده، و او را امر كردند در بستر خودشان بخوابد، و برد سبز رنگى كه مخصوص آن حضرت بود بر روى خود بكشد.
على بن ابيطالب همينكار را كرد و پيغمبر از منزل خارج شد[151].
و نيز با اسناد خود از ابى رافع روايت كند كه چون آن حضرت تصميم هجرت گرفت، على را امر نمود كه در مكه بماند، و بعدا اهل بيت رسول خدا را به مدينه بفرستد، و او را امر نمود كه امانت او را ادا كند، و وصايائى كه مردم به حضرت نموده بودند انجام دهد، و امانتهائى كه به حضرت سپرده بودند، على همه آنها را به صاحبانش بازگرداند.
و او را امر نمود كه در آن شب خروج در بستر او به پشتبخوابد، و فرمود: اگر قريش تو را در بستر من بدينحال ببينند مطلب بر آنها مشتبه شده و در جستجوى من برنمىخيزند.
قريش پيوسته از منزل آن حضرت به فراش رسول خدا نگاه مىكردند، و على را در فراش خوابيده مىديدند، و گمان مىكردند كه پيغمبر خوابيده است، تا چون صبح شد و در فراش، على را يافتند، با خود گفتند محمد از مكه بيرون نرفته است، اگر بيرون مىرفت على را نيز مسلما با خود برده بود.
همين مطلب آنها را در اشتباه انداخته از تفحص پيغمبر در خارج مكه مايوس شدند.
و پيغمبر على را امر نموده بود كه بعدا به مدينه ملحق شود.
على اهل بيت رسول خدا را به مدينه فرستاد، و سپس خود راه مدينه را گرفت، و براى آنكه كفار از حركت او اطلاع حاصل نكنند شبها پياده راه مىرفت و روزها خود را مخفى مىداشت تا به مدينه رسيد.
چون خبر ورود على را به پيغمبر دادند فرمود: ادعوا الى عليا قيل: يا رسول الله لا يقدران يمشى.
على را بسوى من بخوانيد!عرض كردند:اى پيغمبر خدا، على ديگر قادر به حركت نيست!
خون چكيده از پاى على در هجرت بمدينه
پيغمبر اكرم خود براى ملاقات على آمدند، چون على را با آن كيفيت ديدند دستبگردن او درآويخته و در آغوش كشيدند، پاهاى على متورم شده و در اثر طول راه و پياده رفتن در شبهاى تار، قطره قطره از آن خون مىچكيد، حضرت از روى ترحم و شفقت بر على گريستند، و آب دهان خود را بر جراحات پاى او ماليدند، و براى عافيت او دعا كردند، و گويند: تا هنگامى كه بدرجه شهادت رسيد هيچگاه از درد پا شكايتى ننمود.[152]
يعفوبي ميگويد[153] و نيز قندوزى روايت مىكند[154] كه ثعلبى در تفسير خود، و ابن عقبه در «ملحمه» خود، و ابوالسعادات در «فضائل العترة الطاهرة» و غزالى در «احياء العلوم»، با سندهاى متصل خود از ابن عباس، و از ابورافع، و از هند بن ابى هالة ربيب رسول خدا كه مادرش خديجه ام المؤمنين بود روايت مىكنند كه آنها گفتند.
[148] تاريخ يعقوبى ج 2 ص 36
[149] تاريخ طبرى ج 2 صفحه 80
[150] سوره انفال، 8 - آيه 30
[151] «اسد الغابة» ج 4 صفحه 18
[152] «اسد الغابة» ج 4 ص 19
[153] «تاريخ يعقوبى» ج 1 ص 39
[154] «ينابيع المودة» ص 92 و نيز در «تذكره سبط» ابن جوزى ص 21 آمده است و نيز در «اسد الغابة» ج 4 ص 25 آمده است و نيز در «فصول المهمه» ابن صباغ در 33 از غزالى روايت كرده است
